-->
Saturday, February 11, 2006
بگوييم:ما با شما متفاوتيم

اول بچه ها بودند.همگي با لباسهاي مشكي. بعد جوانترها،با لباسهاي ببري سربازي و آخر سر هم ميانسالان و پيرها كه نه مثل بچه ها هيجان داشتند و نه مثل جوانها مي دويدند. اما همگي شعاري مشترك سر مي دادند:«انرژي هسته اي حق مسلم ماست».

هماهنگ كننده شعارها سعي داشت هيجان را زياد كند و البته پشتوانه اي هم براي شعاردهندگان دست و پا كند.مثلا مي گفت كه «ما را از تحريم مي ترسانيد؟ ما 8 سال جنگ كرديم. يك طرف دنيا بود و يك طرف ما و آخر، شما شكست خورديد».اين حرفها البته از جنس حرفهاي هميشگي و رجزحوانيهاي متواتر بود. اما مرد بلندگوبه دست حرف متفاوتي هم مي زد:«دنيا بداند كه اگر جهان عليه ما متحد شده، ما هم در داخل متحديم. الان حرف همه از راست تا چپ ، اصولگرا و اصلاح طلب، ملي -مذهبيها، مليها همين است كه «انرژي هسته اي حق مسلم ماست»اين صحنه اي بود كه امروز در بخشي از راهپيمايي 22 بهمن جاري بود.

مرد بلندگوبه دست البته چهره مهمي نبود. اما قطعا حرفهايش با هماهنگي بيان مي شد. او و كساني كه راهپيمايي امروز را هدايت مي كردند و آن را «رفراندوم هسته اي» ناميدند، نيك مي دانند كه به اين «نمايش وحدت ملي» نياز دارند. نمايشي كه اگر عرصه برخورد ميان ايران و غرب (و به تعبير مرد بلندگوبه دست «جهان»)موضوعاتي چون حقوق بشر يا اتهامات تروريستي و حتي صلح خاورميانه بود، به همين شكل كنوني هم اكران شدني نبود.

اما اين نمايش پشت صحنه اي دارد كه به نظر مي رسد نيروهاي سياسي بايد تلاش خود را در جهت به روي پرده آوردن آن متمدكر كنند. اين پشت صحنه چيزي نيست جز وجود تفاوتها و تمايزهاي تحليلي و يا دست كم روشي ميان نيروهاي سياسي بر سر موضوع هسته اي.

بعنوان مثال جبهه مشاركت، نهضت آزادي، مجاهدين انقلاب، ملي -مذهبيها و جريانات ملي با روند كنوني در پرونده هسته اي موافق نيستند. البته درون همين احزاب و جريانات هم ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. برخي افراد حتي با داشتن فناوري هسته اي هم براي كشور موافق نيستند و آن را منوط به دموكراتيزه شدن ساخت قدرت در ايران مي دانند؛ اما اكثريت، گرچه به چنين حقي قايل هستند اما هزينه هاي فعاليت هسته اي را در برابر فوايد آن براي كشور بسيار بالا مي بينند؛ بطوريكه نفس فعاليت زير سؤال رفته است. حتي در ميان كارگزاران و نيروهاي نزديك به آن هم چنين رويكردي به چشم مي خورد.

نكته جالب آنجاست كه جناح حاكم با سانسور گسترده ديدگاههاي انتقادي نسبت به روند كنوني پرونده هسته اي، امكان آن يافته تا تصويري يكدست را از فضاي داخلي در نزد شهروندان تصوير كند. آن دسته از ناظران خارجي هم كه علاقه مند به پروژه نبرد نظامي هستند، از چنين تصويري استقبال مي كنند. تصويري كه از ايران تصويري چون آلمان هيتلري و با تفكرات افغانستان طالباني ارائه مي كند. تصويري ساده شده كه هر بنيادگرايي از آن حمايت مي كند و مي تواند بر مبناي آن، ساده ترين راه حل يعني «ستيز» را توصيه كرد.

فكر مي كنم، جا دارد كاري كه خاتمي با سخنراني امروزش در مالزي در حوزه اعلام تمايز اسلام نوانديش از قرائت بنيادگراي حاكم آغاز كرد، توسط نيروهاي پيگيرتر جريان دموكراسي خواه در حوزه هسته اي در پيش گرفته شود. حركتي كه درچارچوب آن بايد به جناح حاكم بگوييم:«ما با شما متفاوتيم».

نوشته شده توسط محمد جواد روح
7:18 PM

Wednesday, January 25, 2006
اعلام موجوديت حزب آبادگران

«جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى». اين عنوان يك تشكيلات جديد سياسى است كه ديروز اعلام موجوديت كرد. «مهدى چمران» رئيس و «حسن بيادى» نايب رئيس شوراى شهر در نشستى كه از آن به عنوان «نخستين نشست اعلام موجوديت» اين تشكل يادشده، خبر از شكل گيرى آن داده اند. اين نشست البته بدون حضور خبرنگاران برگزار شد و تنها اظهارات بيادى و چمران به عنوان سخنرانان آن براى خبرگزارى ها ارسال شده است. سخنانى كه در آنها، چمران بيشتر به ارائه تحليلى از شرايط موجود سياسى و جايگاه احمدى نژاد در معادلات داخلى و خارجى پرداخته و بيادى بيشتر به اهميت شكل گيرى يك سازمان سياسى متشكل از نيروهاى جوان حامى احمدى نژاد.
• خطر تفرقه
طبق اين خبر، آن گونه كه از سخنان چمران برمى آيد، هدف از تشكيل «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» مقابله با «تفرقه» ميان نيروهاى حامى رئيس جمهورى جديد است. وى براى تبيين ديدگاه خود، گريزى به تاريخ زده و گفته: «ما بايد از تجربه گذشته به ويژه از دست رفتن فرصت طلايى در ماجراى مشروطيت و نهضت ملى شدن صنعت نفت و فجايعى همچون كودتاى ۲۸ مرداد درس بگيريم كه مهمترين عامل از دست رفتن آن فرصت ها، تفرقه بود. ما بايد اكنون با قدر دانستن شرايط جديد در درجه نخست متحد شويم.» چمران بر اين اساس، «آموزه هاى مكتب الهى اسلام و قرآن» را «حبل المتين جهان اسلام» عنوان كرد و گفت: «همه ما موظفيم با تمسك به اين حبل المتين متحد شويم و از تفرقه و اختلاف بپرهيزيم.» اين عضو آبادگران تصريح كرد: «با انتخاب دكتر احمدى نژاد در داخل كشور نيز روح تازه اى دميده شده و مردم منتظرند در جهت تحقق شعار ها و آرمان هاى اعلام شده به ويژه عدالت اجتماعى گام هاى بلندى برداشته شود. از اين رو، همه گروه ها به ويژه فعالان دايره بزرگ اصولگرايى بايد اميد ايجاد شده را قدر بدانند و آن را به نوميدى بدل نكنند... آنچه نگران كننده است، حركت هايى است كه به تفرقه و تفرق بينجامد.»
• استراتژى «اتحاد و انتقاد»اما اظهارات «حسن بيادى» اطلاعات دقيق ترى را درباره اين تشكل جديد به دست مى دهد. بيادى كه در جريان انتخابات رياست جمهورى از جدى ترين حاميان احمدى نژاد بود و در مواردى در دفاع از احمدى نژاد با طيف حاميان «على لاريجانى» و «محمد باقر قاليباف» به مقابله برخاسته بود، پس از انتخابات و تشكيل دولت جديد، آن سان كه انتظار داشت قدر نديد و بر صدر ننشست. از اين رو بود كه برخلاف چمران، «مسعود زريبافان» و «نسرين سلطانخواه» كه با حكم احمدى نژاد از شوراى شهر به دولت رفتند، بيادى دست خالى ماند و همين باعث شد او به تدريج از هم پيمانى با رئيس جمهور تازه به قدرت رسيده خارج شود. قرار گرفتن «محمد باقر قاليباف» در راس شهردارى تهران، موقعيت تازه اى را به بيادى بخشيد؛ به طورى كه او اينك به عنوان يكى از موتلفان اصلى قاليباف در شوراى شهر و چهره شاخص فراكسيون حاميان او محسوب مى شود كه در برابر فراكسيون حاميان احمدى نژاد در شورا صف بندى كرده اند. با توجه به اين موقعيت است كه قرار گرفتن بيادى در كنار چمران (كه همچنان نزديكى خود را با احمدى نژاد حفظ كرده) جالب مى نمايد و تحليل هايى را درباره حركت آينده و حتى اختلافات و انشعابات احتمالى در تشكل نوپديد دامن مى زند. با اين حال، در خبر رسمى كه از نشست اعلام موجوديت آبادگران مخابره شده، سخنانى به نقل از بيادى آمده كه از آن مى توان به عنوان استراتژى «اتحاد و انتقاد» ميان او و آبادگران با احمدى نژاد نام برد. بيادى در سخنانش از يك سو در مدح تداوم حمايت «جوانان فعال در ستادهاى انتخاباتى احمدى نژاد» از او سخن مى گويد: «پس از سخنان رئيس جمهورى در كنفرانس سران كشورهاى اسلامى [درباره انتقال اسرائيل از فلسطين به آمريكا و اروپا] و سكوتى كه بر محافل سياسى داخل حاكم شده بود و حتى برخى در مخالفت مطالبى ابراز مى كردند، جمعى از همين جوانان فعال در ستادهاى انتخاباتى تهران بزرگ احساس ضرورت كردند و با انتشار بيانيه اى با عنوان «سونامى احمدى نژاد اين بار از آن سوى مرزها مى آيد»، ضمن اعلام موضع از تمامى جريان هاى سياسى، احزاب، تشكل ها، نهادها و شخصيت ها انتقاد كردند كه چرا در چنين شرايطى سكوت كرده اند و از رئيس جمهور حمايت نمى كنند و در همان جا نيز به موج جديدى كه آن سوى مرزها در حال شكل گيرى بود، اشاره شد.» از سوى ديگر، او با بيان اينكه همان جوانان «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» را شكل داده اند، هدف آن را به نوعى انتقادى تعريف مى كند: «امر به معروف و نهى از منكر به معنى عميق و وسيع كلمه، سرلوحه فعاليت آبادگران جوان ايران اسلامى است. هدف همه ما ارتقا و پيشرفت نظام است و به اعتقاد ما هر كس كه انتقاد سازنده كرد، بايد دست و پايش را بوسيد. اما آنكه شيطنت مى كند، حكم ديگرى دارد.»
• آبادگران جديد
شايد بهتر باشد در مقام تحليل، از «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» به عنوان «آبادگران جديد» نام برد. آبادگرانى كه در دوره تثبيت حاكميت جريان آبادگران، تابلوى آن را برداشته اند. براى توضيح اين نامگذارى سه سالى بايد به عقب بازگشت: زمستان سال ۸۱ و انتخابات دوره دوم شوراها. در آن زمان، جبهه محافظه كار در پى شكست هاى پياپى انتخاباتى از جناح اصلاح طلب عملاً از مبارزه دموكراتيك در برابر اصلاح طلبان نااميد شده بود و به همين خاطر، بيش از پيش تخم مرغ هايش را در سبد نهادهاى غيرانتخابى مى چيد. با اين حال، فهرستى از چهره هاى ناشناخته كه هر يك پيشوند «دكتر» و «مهندس» را با خود داشتند و كارشناسان شهرى معرفى مى شدند، با حمايت ضمنى تشكل هاى محافظه كار در عرصه انتخابات شوراها فعال شدند. اين فهرست عنوان «ائتلاف آبادگران ايران اسلامى» را بر خود داشت و تنها چهره هاى سرشناسش «مهدى» برادر شهيد چمران و «عباس شيبانى» نماينده سابق تهران در مجلس بودند. فهرستى كه در نهايت، در سايه چنددستگى اصلاح طلبان و كمرنگ بودن مشاركت شهروندان توانست ۱۴ كرسى از كرسى هاى ۱۵گانه شوراى شهر را كسب كند و اميد به انتخابات را در نزد محافظه كاران زنده كند. چنين بود كه در دو انتخابات بعدى يعنى مجلس هفتم و رياست جمهورى نهم، نه تنها محافظه كاران با جديت در انتخابات شركت كردند كه حتى در جريان انتخابات رياست جمهورى خود دچار چنددستگى شدند. در اين ميان، عنوان «آبادگران» هم كه ديگر به «اسم رمز» و كلمه اى مقدس و پيروزى بخش براى نيروهاى اين جبهه تبديل شده بود، صاحبانى بسيار يافت (برخلاف عناوينى چون «پيروان خط امام و رهبرى»، «حزب الله» و «ارزشى ها» كه ديگر در تابلوى اين جناح گرمى بازارى نداشت). گويى كلمه «آبادگران» منزلتى تراز اين جمله يافته بود كه «شكست يتيم است و پيروزى ده ها پدر دارد.» در انتخابات رياست جمهورى اخير، چه لاريجانى كه از سوى راست سنتى نامزد شده بود، چه قاليباف كه عمده حاميانش نيروهاى باسابقه تر راست جديد و اعضاى جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامى بودند و چه احمدى نژاد كه ستادش را نيروهاى جوان راست جديد و اعضاى شوراى شهر به همراه انصار حزب الله و حاميان مصباح يزدى تشكيل مى داد، نام «آبادگران» را بر سردر دفاتر انتخاباتى خود جاى دادند. حتى «محسن رضايى» هم كه بعدها از كانديداتورى رياست جمهورى كناره گرفت، هشتم ارديبهشت ماه امسال همايش دانش آموزى حاميان خود را با عنوان «آبادگران» برپا كرد. البته در جريان انتخابات، طرفداران قاليباف به تدريج عنوان «اصولگرايان تحول خواه» را جايگزين عنوان آبادگرى كردند و حاميان رضايى هم شعار «دولت عشق» و «نسل سوم» را بيشتر از سران ستادش مى شنيدند. اما لاريجانى و احمدى نژاد همچنان از جانب «آبادگران» سخن مى گفتند و البته اين تحليل تا آخرين روزهاى مانده به انتخابات هم در ميان بود كه احمدى نژاد با گرفتن يك پست وزارتى، قصد كناره گيرى به سود لاريجانى را دارد. شايعه اى كه هر روز مطرح مى شد و البته احمدى نژاد و سران ستادش گاه با صراحت و زمانى با طعنه و كنايه و طنز آن را رد مى كردند. حتى همان طور كه گفته شد، بيادى به عنوان يكى از سران ستاد احمدى نژاد يك بار از در اعتراض درآمد و گفت كه تابلوى آبادگران صاحبانى دارد و كسى نمى تواند آن را به نام خود ثبت كند. با اين حال، لاريجانى كه اسماً كانديداى شوراى هماهنگى نيروهاى انقلاب اسلامى (ائتلاف سياسى محافظه كاران) بود، براى آنكه نشان دهد رسماً نيز چنين جايگاهى دارد، همچنان از جايگاه «نامزد آبادگران» سخن مى گفت و به عنوان نمونه در مصاحبه اش با روزنامه «شرق» تعريف تئوريكى هم از آبادگران ارائه مى كرد: «جريان آبادگران، جريانى است كه براساس يك اصولى حركت مى كند. به خاطر همين برخوردارى از انسجام اصول، به آنها اصولگرايان مى گويند. جريان آبادگران يك تابلويى دارد كه اضلاع آن بر مبناى صداقت و خدمت براى مردم و همچنين نوعى نگاه معرفتى پيرامون گفتمان ايرانيان قرار دارد.» با چنين سابقه اى است كه مى توان گفت، شكل گيرى جمعيت جديدى با عنوان «آبادگران» در واقع نقطه پايانى بر مناقشه اى درون جبهه اى ميان محافظه كاران است. مناقشه اى كه در آن اعضاى ستاد انتخاباتى احمدى نژاد، با ثبت عنوان «آبادگران» به نام خويش، نشان مى دهند اينك كه مبارزه انتخاباتى پايان يافته، كسانى در پى سازمان دادن واقعى جريان آبادگر هستند كه از ابتدا آن را پايه گذاشته اند. همان ها كه در زمستان سرد سال ۸۱ و در روزهاى نااميدى راست سنتى، علم آبادگرى برافراشتند و به ميدان پا گذاشتند و حال كه راست سنتى ميدان را به آنها واگذاشته و به سهمى از كيك قدرت قناعت كرده، باز اينان هستند كه سامان دادن نيروهايشان تحت عنوان آبادگران را در پيش گرفته اند و راه نيم پيموده در انتخابات را ادامه مى دهند.
• حركت در سايه يا آفتاب
اما اعلام موجوديت اين تشكل جديد به چه معناست؟ آيا آبادگران كه در هر سه انتخابات گذشته به لطف حركتى با چراغ هاى خاموش به پيروزى رسيدند و پس از انتخابات اخير هم، احمدى نژاد به عنوان نامزد برگزيده شان، نسبت به اينكه «مورد حمايت هيچ حزب و گروه و دسته اى نبوده» افتخار كرد، اينك به خروج از سايه و حركت در آفتاب و نيز ضرورت فعاليت سازمان مند سياسى در چارچوب يك حزب رسيده اند؟ اگر چنين باشد، بايد انتظار كشيد و ابعاد سازماندهى اين حزب را ديد. آيا همچون جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامى و انصار حزب الله (به عنوان تشكل هاى نزديك به آبادگران) حزبى در سايه را شاهد خواهيم بود و يا آنكه همچون موتلفه اسلامى در راست سنتى و يا احزاب اصلاح طلبى چون جبهه مشاركت حزبى گسترده و علنى از سوى راست جديد در حال شكل گيرى است؟ پاسخ به اين پرسش ها، معطوف به آينده است. اما آنچه روشن است اينكه هيچ تضمينى نمى توان داد كه «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» با تغيير قالب از ستاد انتخاباتى به حزب سياسى، شفافيتى بيش از آنچه تاكنون از آن ديده شده، به نمايش بگذارد. ضمن آنكه با توجه به بافت نيروهاى اين جمعيت تازه، شايد بتوان پيش بينى كرد كه اصولاً توقع شفافيت از حزب آبادگران جديد نابجاست.
• شوراى شهر؛ حزب تمام
در كنار اين فاكتورهاى تحليلى، مى توان به اين نكته اشاره كرد كه احتمالاً تحولات داخلى شوراى شهر تهران و دورى و نزديكى آن به هريك از دو قطب احمدى نژاد يا قاليباف نقش مهمى در ميزان نقش آفرينى «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» داشته باشد. اين نكته از آن زاويه بيشتر قابل طرح مى شود كه به رخدادهاى شكل گرفته در مناسبات شوراى شهر با دولت جديد در ماه هاى اخير توجه شود. در اين چارچوب تحليلى، به شكل رفتار سياسى افرادى چون چمران، زريبافان و سلطانخواه كه از شوراى شهر به دولت رفته بودند، توجه مى شود. اين سه تن تا زمانى كه مجلس مصوب نكرده بود، از مسئوليت خود در شورا استعفا نكردند و زمانى هم كه اين مصوبه به ميان آمد، حضور در شورا را بر دولت ترجيح دادند. چرا كه به قول انصار حزب الله، «شورا تنگه احد اصولگرايان است» و از اين رو، چمران تاكيد مى كرد كه حتى اگر بميرد، از شورا خارج نمى شود. البته دليل اصلى چنين موضع گيرى هايى، نگرانى از حضور چهره اى چون «سيد مصطفى تاج زاده» عضو شوراى مركزى جبهه مشاركت و على البدل اول شوراى شهر تهران در جمع «خودى هاى شورا» بود. اما همين دليل هم در بطن دليلى بزرگتر قابل طرح است و آن «دغدغه از بين رفتن انسجام شورا» بود. به ويژه آنكه با تحولات چند ماه اخير و روى كار آمدن قاليباف در شهردارى تهران، عملاً انسجام پيشين شورا از بين رفته بود و هر يك از دو طيف قاليباف و احمدى نژاد، فراكسيونى هم وزن با آن ديگرى را دراختيار دارد و با آمدن افرادى چون تاج زاده، احتمال آنكه انسجام شكننده موجود به «فروپاشى شورا» منجر شود و داستان شوراى شهر تهران اول براى منتخبان دوره دوم هم تكرار شود، افزايش مى يافت. چنين است كه به نظر مى رسد شورانشينان، چه از طيف احمدى نژاد (همچون «خسرو دانشجو» و «نسرين سلطانخواه») و چه از طيف قاليباف (بيادى) و چه چهره اى چون چمران كه سعى دارد موضع ميانه و پدرانه داشته باشد، «حفظ شورا» را در راس امور و اوجب واجبات خويش مى دانند و به هر ابزارى كه شده، نامحرمانى چون تاج زاده را از حريم آن مى رانند. البته از منظر سياسى، اين اقدامى درست است. چرا كه براى آبادگران حاضر در شورا، شوراى شهر به مثابه «حزبى تمام» است كه چون در انتخابات رياست جمهورى هم توفيق يافت، تيمى برنده است و نبايد به تركيب آن دست زد. با اين حال، چهره هايى چون بيادى كه مى دانند اين انسجام شكننده تر از آن است كه تداوم يابد و ضمناً تنها فاصله اى يك ساله تا پايان عمر شوراى دوم در پيش است، از هم اكنون پايه هاى تبديل يك حزب را گذاشته اند. گويى قرار است آبادگران از شورا به حزب گذار كنند و هر دو طيف احمدى نژاد و قاليباف در اين گذار مشتركند. اما ظاهر امر چنين مى نمايد كه طيف قاليباف با ابزارهاى محدودترش درون قدرت، اشتياقى بيشتر در اين گذار دارد و بعيد نيست در صورت ليدر شدن بيادى در تشكيلات جديد، بخشى از آبادگران مجلس هم به اين تشكيلات بپيوندند و حول قاليباف براى رقابت هاى سياسى بعدى گرد هم آيند.
• حزب دولت ساخته
گرچه شوراى شهر تهران در شكل گيرى «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» نقش اول را دارد، اما در عين حال، نمى توان بر اهميت پيروزى احمدى نژاد و شكل گيرى دولت جديد در تشكيل اين جمعيت چشم پوشيد. اين اهميت بيشتر از موقعيت شخص احمدى نژاد در ميان بدنه جوان آبادگران ناشى مى شود. موقعيتى كه ساده زيستى، شعارهاى انقلابى و سابقه سياسى احمدى نژاد به او مى بخشد و همين موقعيت هم يكى از دلايلى بود كه در نهايت باعث شد تصميم گيرندگان اصلى و بعضاً ناپيداى آبادگران در انتخابات اخير رياست جمهورى، او را بر قاليباف ترجيح دهند. چهره اى كه بيش از آنكه شباهت به يك حزب اللهى داشته باشد، ژست هاى كارگزاران را مى گرفت و شعارهاى خاتمى (به ويژه در حوزه اجتماعى) را تكرار مى كرد. به عبارت دقيق تر، احمدى نژاد واجد نوعى كاريزما در ميان نيروهاى جوان آبادگر است و در سايه اين كاريزما است كه تشكيل يك حزب سياسى گسترده ممكن مى شود. حزبى كه حتى مى توان سازماندهى حركت هاى توده وار در حمايت از كاريزما را براى آن متصور شد. تكرار عبارت «سونامى مردمى» پس از پيروزى احمدى نژاد در انتخابات از سوى حاميانش و «سونامى جهانى» در پى مواضع ضداسرائيلى و ضدغربى او در ماه هاى اخير، به نوعى ميل به اين حركت هاى توده وار را در نزد طراحان و استراتژيست هاى جريان آبادگر نشان مى دهد. اين همان نكته اى است كه در اظهارات بيادى هم در اعلام موجوديت آبادگران جوان به چشم مى خورد: «همان جوانان عضو ستادهاى انتخاباتى احمدى نژاد به اين نتيجه رسيدند كه اين بار به سازماندهى جريان هاى جديد و فراخوان جوانان متخصص و انقلابى حول محور ولايت، با تفكر بسيجى به حمايت از دولت و نظام برخيزند.» در واقع، پسوند «جوان» در پى كلمه آبادگران كه در نام تشكل جديد به چشم مى خورد، به نوعى توجه سازمان دهندگان آن به بدنه نيروهاى حامى احمدى نژاد را نشان مى دهد. در عين حال، تشكيل اين حزب بر پايه موقعيت شخص رئيس جمهورى در ميان جوانان حامى اش، به نوعى افتادن آبادگران در دامن اتهامى را نشان مى دهد كه پيش از اين، با كنايه براى رقبايشان مطرح مى كردند. «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» به هرحال، اينك «حزبى دولت ساخته» تلقى مى شود كه توسط حاميان رئيس جمهورى جديد شكل گرفته است. همان طور كه پيش از اين محافظه كاران، كارگزاران سازندگى (حاميان هاشمى رفسنجانى) و جبهه مشاركت (حاميان سيدمحمد خاتمى) را احزابى دولت ساخته مى ناميدند و از اين زاويه لقب «حزب دولتى» را برايشان به كار مى بردند. ظاهراً اين شترى است كه در خانه هر دولتى مى خوابد؛ شترى كه بر بستر ساخت سياسى، اجتماعى ايران پرورش يافته و اگر طعنه محافظه كاران را بپذيريم، بايد گفت كه هر ۴ يا ۸ سال نوزادى تازه را در پيكر يك حزب به دنيا مى آورد. نام اين فرزند آخر، «جمعيت آبادگران جوان ايران اسلامى» گذاشته شده است.

نوشته شده توسط محمد جواد روح
11:31 AM

Saturday, November 19, 2005
شاه و انقلاب ایران/مصاحبه با احسان نراقی/ روزنامه شرق/20 و 21 بهمن 84

--------------------
در روز هايى كه امواج انقلاب اسلامى خيابان هاى تهران را در مى نورديد، مردى ميانسال هر چند هفته يك بار راهى كاخ نياوران مى شد تا با «آن كه بايد برود» ملاقات كند. «احسان نراقى» كه از شهريور ۵۷ و پس از جمعه خونين تهران، ديدار هايش با محمدرضا شاه پهلوى آغاز شد، روزى به خاطر اعتصاب رانندگان دفترش و روزى به خاطر مسائل امنيتى، با خودرويى گذرى به كاخ شاه مى رفت. نراقى كه سال ها در «موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى» پيامد هاى توسعه آمرانه محمدرضا شاه بر جامعه ايران را بررسى كرده بود و پس از آن در بنياد فرح، ديدگاه هايش را به ملكه پهلوى ارائه كرده بود، تا قبل از مهر ماه ۵۷ فرصت آن نيافت تا شاه را از واقعيات جامعه اى كه بر آن حكم مى راند، آگاه كند. اين جامعه شناس ميانه رو در مصاحبه اش با «شرق» مى گويد: «شاه تا زمانى كه با هلى كوپتر از بالا تظاهرات گسترده مردم تهران در ۱۷ شهريور را نديده بود، چشمانش بر واقعيات كور و گوش هايش كر بود.» از اين روست كه نراقى در مصاحبه اش مى گويد: «شاه بدبخت شد. چون تحمل هيچ بزرگى اعم از روحانى و روشنفكر و يا انتشار هيچ انتقاد و يا اطلاعات واقعى چه از رسانه هاى آزاد، چه نمايندگان واقعى مردم در مجلس و حتى دستگاه اطلاعاتى خود را نداشت.» نراقى در روز هايى با شاه ملاقات مى كرد كه او واقعيات را نه تنها مى ديد كه طعم تلخ بى توجهى خود به آن را مى چشيد. از اين روست كه نراقى مى گويد: «در ديدار آخر، شاه آشكارا گيج و سردرگم بود. هيچ تصميمى نمى توانست بگيرد. نامه هايى كه مسئولان رژيم به او مى دادند تا امضا كند و دستور دهد، همان طور روى ميزش مانده بود.» جامعه شناس كهنسال كه حالا ۷۵ سالگى را هم پشت سر گذاشته، پس از انقلاب سه سالى را به عنوان يكى از مرتبطان با دربار در زندان گذراند. او مدتى هم قبل و بعد از انقلاب مسئول اداره جوانان سازمان يونسكو و رايزن فرهنگى اين نهاد بين المللى در آسيا بوده است. نراقى در كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» كه در سال ۱۹۹۱ به زبان فرانسوى در پاريس منتشر كرد، جزئيات ديدار هاى خود با شاه و همچنين دوران زندان خود پس از انقلاب را شرح داده است. در اين مصاحبه هرجا نامى از كتاب نراقى برده مى شود، منظور همين كتاب است كه از سال ۷۲ تاكنون پنج بار به فارسى چاپ شده است.
-----------------------

•آقاى نراقى! شما فكر مى كنيد شاه شخصاً چه ويژگى هايى داشت كه زمينه سقوط او را فراهم كرد؟

اول اينكه اگر ما به گذشته شاه رجوع كنيم، مى بينيم كه به شكلى عجيب تحت تاثير پدرى قدرتمند بوده است. شخصيت قوى رضاشاه به شدت بر محمدرضا تاثير داشت. رضاشاه تمامى حركات پسرش را تحت كنترل داشت و جاى هيچ گونه ابتكارى براى او باقى نمى گذاشت. اين مسئله نه فقط در دوران كودكى محمدرضا كه حتى پس از بازگشت وى از فرنگ كه ديگر فردى بالغ و تحصيلكرده محسوب مى شد، وجود داشت.
•مدت بازگشت محمدرضا از اروپا تا مرگ پدرش چه قدر طول كشيد؟
۱۸ ساله بود كه برگشت. فكر مى كنم ۳ سال طول كشيد...
•در اين مدت محمدرضا هيچ نقش مهمى ايفا نمى كرد؟
نه؛ او شخصاً كارى نمى كرد. فقط رضاشاه او را به جاهاى مختلف مى برد و از نزديك امور مملكتى به ويژه ارتش را به او نشان مى داد. همين مسئله باعث شده بود كه محمدرضا از پدرش بياموزد كه مسئله مهم براى يك شاهزاده «آموزش نظامى» است. در اين مورد من خاطره اى دارم. يك روز صبح در دفتر فرح نشسته بوديم. رضا (رضا پهلوى، وليعهد شاه) در را نيمه باز كرد و ديد مادرش تنها نيست. در را بست و رفت. چند لحظه بعد «اديب هويدا» رئيس دفتر فرح آمد و در گوش فرح گفت كه وليعهد مى خواهد شرفياب شود. فرح گفت: «حالا باشد.» وقتى از در بيرون رفت، به فرح گفتم: «قربان! چرا نمى گذاريد وليعهد بيايد و در جلسات ما بنشيند؟ چرا كه صحبت هاى ما درباره بنياد فرح، همه مسائل فرهنگى و اجتماعى است، افراد برجسته اى اينجا حضور دارند. آشنايى با اين مباحث و شناخت روشنفكران براى وليعهد خوب است.» فرح در پاسخ بدون اعتقاد به اين مطلب گفت: «اعليحضرت گفته اند براى وليعهد فقط آموزش نظامى!»
گفتم: «وليعهد كه قرار نيست فقط «فرمانده كل قوا» باشد. بلكه قرار است شاه باشد و به همين خاطر لازم است كه به همه مباحث وارد باشد.» فرح گفت: «ولى اعليحضرت فقط تربيت نظامى را لازم مى دانند.»
•يعنى محمدرضا تحت تاثير همين آموزه هاى پدر، وقتى به سلطنت رسيد، هيچ ديدگاه سياسى روشنى نداشت؟
نه.
مطالعات و آموزش هايش در اروپا هم حاصلى نداشت؟
آخر مگر مطالعاتش در اروپا چه بود؟ حتى دوره دبيرستان را هم تمام نكرد. فقط زبان فرانسه را به خوبى ياد گرفته بود و ورزش مى كرد. مباحث فلسفى و علمى و اجتماعى را نديده بود. براى اينكه تا به سن بلوغ رسيد، رضاشاه او را برگرداند ايران. مطالعاتش به گونه اى نبود كه به فرهنگ غربى مسلط شود. فقط زبان ياد گرفته بود.
•غير از اين مسائل در دوران تحصيل در اروپا، چه مسئله اى بر شاه تاثيرگذاشت؟ ظاهراً «ارنست پرون» خيلى موثر بود...
همان زندگى و مدرنيته غربى بود كه بر او تاثير داشت. ارنست پرون هم كه يك غيرايرانى بود و طبيعتاً محمدرضا را به سمت مباحث غربى مى كشاند. از اين رو محمدرضا به مدرنيته غربى توجه داشت و نه مباحث شرقى و اسلامى. استادان ديگر محمدرضا هم خيلى اثر محدودى بر او داشتند. به حرف اين استادان گوش نمى كرد چون بيشتر مجذوب غرب بود.اگر محمدرضا به فرهنگ ايرانى اعتقاد داشت، نسبت به روحانيت اين نظر منفى و تحقير آميز را نمى داشت.
اين نكته اى است كه شما در ملاقات اول خودتان با شاه هم مطرح كرده ايد و از او به خاطر برخورد نامناسب با روحانيت انتقاد كرده ايد. اين در حالى است كه شاهان قبلى چنين برخوردى با روحانيت نداشتند. اصولاً در آن زمان جامعه ايرانى داراى دوپايه مرجعيت و سلطنت شناخته مى شد و شاهان سعى داشتند اين رابطه را توام با احترام نگه دارند. به نظر شما چرا شاه به اين مسئله بى توجه بود؟
به خاطر اينكه تحمل درك ديگرى را نداشت. هر كس ديگرى كه حرفى مى زد، براى شاه تبديل به دشمن مى شد.
و در اين مسئله ميان روحانى و روشنفكر هم فرقى نمى گذاشت...
همين طور است. چه با روحانيون و چه با روشنفكران همين موضع را داشت. جز آنچه خودش فكر مى كرد، تحمل عالم ديگرى برايش سنگين بود. چون اصولاً اهل گفت وگو با هيچ انديشمندى نبود.
•آقاى دكتر! همان طور كه شما گفتيد محمدرضا مدت كوتاهى پس از بازگشت به ايران، در سال ۱۳۲۰ به مقام شاهى رسيد. با توجه به نكاتى كه شما اشاره كرديد مثل تربيت صرفاً نظامى و غيرسياسى توسط پدر، طبيعتاً او به آدم هاى باتجربه و به اصطلاح رجال سياسى محتاج مى شد. در آن دوران چه كسانى مطرح بودند و شاه با هر كدام از آنها چه برخوردى داشت؟
به افرادى مثل قوام و مصدق با سوءظن نگاه مى كرد.
•دليلش چه بود؟
به خاطر اثر منفى پدرش. محمدرضا اصولاً به افراد مسن نگاه منفى داشت و راحت نبود. آنها را بيگانه از خود مى دانست. چرا كه فكر مى كرد مى خواهند مثل پدرش كارى يا مسئله اى را به او تحميل كنند. به همين خاطر قلباً از افرادى نظير قوام و مصدق دورى مى كرد و با آنها نمى جوشيد.
•البته عملاً مجبور شد در دوره هايى دست به دامن همين پيران شود.
اين ديگر اجبارى بود. مثلاً رزم آرا كه رئيس ستاد بود را به نخست وزير تبديل كرد و اجباراً با او مى ساخت. البته همچنان سوءظن و ترديد داشت كه مبادا رزم آرا از موقعيت خود سوءاستفاده كند و كارهايى انجام دهد.
•آيا در عين حال كه بالاجبار پيران را تحمل مى كرد و با آنها كار مى كرد، برنامه اى را هم براى حذف آنها به اجرا درنمى آورد؟
بدون شك افكارى در ذهنش بود.
•يعنى از اول چنين پروژه حذفى در ذهنش وجود داشت؟
به اين درجه نه. مثلاً براى بركنارى مصدق دير به فكر افتاد. اما در مورد قوام، از اول مشكل داشت و يا دكتر امينى را از اول نمى خواست. اصلاً از آدم هاى قوى بدش مى آمد. عامل بدبختى اش هم همين بود.براى اينكه در مواقع حساس از اين قبيل اشخاص كار ساخته بود.
•در صحبت هايى كه پس از كودتاى ۲۸ مرداد از شاه در مورد مصدق آمده، يك كينه اى نسبت به او ديده مى شود. در يكى از ملاقات هاى شما با شاه هم اين مسئله مطرح بود...
اما در ابتدا شاه نسبت به مصدق خيلى احترام داشت.
چرا؟ بالاخره او هم مثل قوام و بقيه پير بود!
بله. ولى در عين حال مصدق در آن دوره به يك رجل ملى تبديل شده بود و صاحب نيرويى بود كه شاه را ناچار به همراهى با خود مى كرد. به خاطر اينكه مصدق را با ميانجى گرى دكتر غلامحسين، پسرش و به وسيله ارنست پرون از زندان بيرجند در زمان پدرش نجات داده بود و به قدرشناسى مصدق تا حدى اطمينان داشت و با حسن نيت به او نگاه مى كرد.
•شاه از چه موقع نسبت به مصدق احساس خطر كرد؟
از وقتى كه نخست وزير شد.
•از وقتى كه اختلاف به وجود آمد يا از وقتى كه مصدق نخست وزير شد؟
از وقتى كه نخست وزير شد.
•پس شاه دوست داشت كه مصدق چه جايگاهى داشته باشد؟
فكر مى كرد مصدق آمده كه امتياز بگيرد و به خاطر آنكه شكل حكومت قبل از مصدق «مطلقه شاه» بود، هرچه مصدق مى خواست به نظر شاه زيادى مى آمد و فكر مى كرد كه مصدق به دنبال كسب همه قدرت و حذف اوست. چون ارزش و اهميت نقش مصدق را به عنوان رهبر ملى درك نمى كرد.
چنين نگاهى چه تاثيرى بر موضع شاه نسبت به هواداران مصدق پس از كودتاى ۲۸ مرداد داشت؟ به اعضاى جبهه ملى، نهضت آزادى و ديگر پيروان راه مصدق چه نگاهى داشت؟
او مطلقاً آدم هاى باشخصيت را كنار مى زد و با آدم هاى ضعيف دمساز بود و نه افراد قوى. به همين خاطر از همه نهضتى ها و ملى ها هم بيزار بود.
مثلاً نگاهش به شخص مهندس بازرگان چگونه بود؟
كاملاً مخالف بود.
هيچ وقت مخصوصاً آن اواخر به اين نقطه نرسيد كه مهندس بازرگان را به كار بگيرد؟
ابداً.
•حتى پيشنهاد هم نكرد؟
نه. فكر نمى كنم. اصلاً شاه در خط بازرگان نبود.
•در مورد اعضاى جبهه ملى چطور؟ مثل دكتر سنجابى و ديگران.
كمى در خط ملى ها بود.
•مثلاً چه كسانى؟
مثلاً اللهيار صالح را دوست داشت. ميانه اش با سنجابى هم بد نبود. ولى خب، وضع به گونه اى شد كه نمى توانست با آنها كار كند. ضمن آنكه آنها هم قدرتى نبودند. اين روحانيت بود كه قدرت اصلى را داشت. شاه هم اين مسئله را فهميده بود و مى گفت: «مليون كه قدرتى نيستند. اصل كار روحانيت است.» در همين مورد من به او گفتم درست است كه امروز رهبرى اعتراضات با روحانيون است اما فراموش نكنيد كه خميرمايه و محتواى اعتراضات از مليون و سوابق مبارزاتى آنها ناشى مى شود. متوجه نبود كه سوابق مليون با نفوذ اجتماعى و مذهبى روحانيون اين جنبش را به وجود آورده اند.
•قبل از اينكه روند انقلاب هم خيلى بالا بگيرد، سه تن از چهره هاى فعال جريان هاى ملى (آقايان داريوش فروهر، بختيار و سنجابى) نامه اى به شاه نوشتند و از او خواستند تا به قانون اساسى برگردد و چارچوب هاى قانونى را رعايت كند. شما در ديدارهايتان به شاه در زمانى كه انقلاب اوج گرفته بود، چند بار به اين نامه اشاره كرده ايد و يادآور شده ايد كه چهره هاى ملى قبلاً اين مسائل را يادآور شده بودند. واكنش شاه به اين مسئله چه بود و فكر مى كنيد چرا در مقطعى كه آن نامه منتشر شد، شاه هيچ توجهى به آن نشان نداد؟
او به طور كلى به اين مسائل توجه نداشت. بحث شاه هم اين بود كه آمريكايى ها به اين نامه توجه داشته اند، وگرنه به خود نامه توجهى نداشت. دليلش هم آن بود كه شاه به اپوزيسيون و كلاً جريانات سياسى اعتقاد نداشت و آنها را در درجه اول در ارتباط با نفوذ خارجى ها مى دانست.
•اما با وجود چنين نگاهى، طيفى از روشنفكران به دربار وصل شده بودند كه مهمترين آنها بنياد فرح بود كه خود شما هم در آن عضويت داشتيد.
خب، ما هم عده محدودى بوديم.
•چه كسانى بودند؟
دكتر حسين نصر بود كه البته وارد مقولات سياسى نمى شد. خيلى محافظه كار بود. رضا قطبى بود. هيات امنا شامل دكتر زرين كوب، نادرپور، آقاى جلال آشتيانى (فيلسوف) بود. ولى اينها رابطه نزديكى با دربار نداشتند. من و قطبى كه پسرعمه فرح بود با فرح راحت تر و نزديك بوديم. به جز من و قطبى، ديگران وارد مقولات سياسى و فكرى نمى شدند. ما استثنا بوديم. تعدادمان هم خيلى محدود بود.
موضع شاه در مورد روشنفكرانى كه به فرح نزديك بودند، چه بود؟
مسخره مى كرد، قبول نداشت. هيچ اعتقادى به افكار ما نداشت. با تمسخر از ما سخن مى گفت.
پس چه شد كه شما را اواخر دعوت مى كرد كه با او ديدار كنيد؟
اين بعد از ۱۷ شهريور بود. با هلى كوپتر رفت بالاى شهر و جريان تظاهرات را در ميدان ژاله ديد.
يعنى ۱۷ شهريور خيلى روى شاه اثر گذاشت؟
خيلى. بعد از اين قضيه بود كه شاه حاضر شد چنين ملاقات هايى را انجام دهد. پيش از اين شاه اصرار فرح را براى انجام ملاقات من با شاه كه از فروردين ۵۷ آغاز شده، نمى پذيرفت اما در شهريور ماه پس از بازگشت از سفر شمال بود به من پيغام دادند كه مى توانى ملاقات كنى .شاه در جريان ملاقات اول از صراحت من خوشش آمد و باعث شد تا زمان خروجش از ايران در ۲۶ دى ماه ۵۷ چندين ملاقات انجام دهم. البته مواضع مرا هم عمدتاً نپذيرفت.
چرا فرح اصرار داشت شما با شاه ملاقات كنيد؟
هم فرح و هم قطبى اصرار داشتند .چرا كه آنها از نحوه افكار من در ملاقات و جلساتى كه داشتيم آگاه شده بودند. فرح به شاه مى گفت كه مشاوران قبلى شما باعث شده اند شما به اين وضعيت دچار شويد و به همين خاطر لازم است از نظريات جديدى آگاه شويد.
شاه از ميان نخست وزيرانى كه داشت، چه تيپى را مى پسنديد؟
آن آخرى «جمشيد آموزگار». چون كاملاً در مشتش بود. او كسى را مى خواست كه صددرصد در دستش باشد.
يعنى شما فكر مى كنيد «اميرعباس هويدا» را هم قبول نداشت؟
نه. چون هويدا رندى ها و زيركى هايى را داشت كه براى شاه خوشايند نبود.
مثلاً چه زيركى هايى؟
دنيا را درك مى كرد. شناخت خوبى از جهان و روابط آدم ها داشت. همين باعث شد كه شاه فكر كند اين زرنگى ها براى او خطرناك است. البته هويدا هم سعى مى كرد در برابر شاه فهم و علم خود را كمتر از آنچه بود نشان دهد تا عامل سوءظن بيشتر شاه نشود.
من فكر مى كنم حتى «اسدالله علم» را هم اواخر تحمل نمى كرد...
موضوع علم جدا بود. از بچگى با هم بودند و يكى از پنج نخست وزيرى بود كه بر شاه تاثيرگذار بود. علم را از خودش مى دانست و چالش سياسى چندانى با او نداشت. ضمن آنكه علم تا مى توانست چاپلوسى شاه را مى كرد و خودش را «غلام» شاه مى ناميد. «منوچهر اقبال» هم همين طور بود اما شاه اواخر اقبال را هم قبول نداشت. بقيه نخست وزيرهايش را هم قبول نداشت و آنها را «تحميل روزگار» مى دانست.
گفتيد ۵ نفر از نخست وزيرها بر شاه تاثيرگذار بوده اند. آن ۴ نفر ديگر غير از علم چه كسانى بودند؟
قوام السلطنه، مصدق، رزم آرا و دكتر على امينى. اينها روى شاه اثر داشتند.
هركدام چطور اثرگذار بودند؟
هركدام به يك شكل. رزم آرا فردى نظامى بود و از نظر نظامى تاثيرگذار بود. قوام السلطنه يك رجال قديمى بود و از مصلحت ملى مى گفت. مصدق هم مظهر ملت ايران بود و از استقلال، آزادى و دموكراسى دفاع مى كرد.
امينى چى؟
امينى هم سعى داشت نوعى ليبراليسم را اشاعه دهد.
چه فضايى باعث شد امينى در اوايل دهه ۴۰ روى كار بيايد؟ چون ظاهراً شاه كاملاً مخالف بود.
آمريكايى ها خواستند.
يعنى فقط به خواست آمريكا بود؟
بدون اينكه آمريكا بگويد، شاه حس كرد كه آمريكايى ها از نخست وزيرى دكتر امينى استقبال مى كنند.
يعنى شاه خواست آمريكا را حتى بر خواست خودش ارجح مى دانست؟
اصلاً شاه هرچه بود، به خواست خارجى ها بود. البته تلاش مى كرد به شكلى خواست خودش را عملى كند ولى به خارجى ها نشان دهد كه خواست آنها هم همين است. مثلاً جمشيد آموزگار كه نخست وزير شد و شاه چون تحت كنترلش داشت، از او خوشش مى آمد اما در عين حال، برادر «جهانگير آموزگار» بود كه در آمريكا به سر مى برد و يكى از مشاوران «جيمى كارتر» دوست نزديك او بود. شاه فكر مى كرد كه از طريق نخست وزير شدن آموزگار به آمريكايى ها نزديك مى شود و مى تواند آن مخالفت ها و انتقادها را جبران كند.
چه انتقادهايى را مى خواست جبران كند؟
كارتر به حقوق بشر توجه داشت. روز اولى كه وارد كاخ سفيد شد، از زندانى بودن «ساخاروف» عالم اتمى شوروى اظهار تاسف كرد و آزادى او را به شهروندان شوروى جداً توصيه كرد. اصولاً كارتر همكارانى را براى خود انتخاب كرد كه از مبارزان ضدجنگ ويتنام بودند. اين افراد عموماً به چند موضع شاه ايراد داشتند: يكى مسئله فساد مالى خانواده و نزديكان شاه، ديگرى نبود آزادى هاى سياسى در ايران، همچنين خريد اسلحه بى حساب از خارج و حتى خود آمريكا مورد انتقاد آنها بود. شاه فكر مى كرد تمامى اين مسائل را مى تواند با زد و بند و گفت وگو حل و فصل كند و به همين خاطر هم خيال مى كرد اگر جهانگير آموزگار دوست مشاور كارتر است، مى تواند از طريق او مسائل را حل كند.
برگرديم به امينى. تحليل شما از موضع شاه نسبت به امينى چيست و فكر مى كنيد او چه كارهايى انجام داد كه به استعفاى امينى منجر شد؟
گزارش هاى وزارت خارجه آمريكا نشان مى دهد كه شاه از اول با امينى مخالف بود. در نهايت هم شاه يك سفر به آمريكا رفت و به آمريكايى ها اعلام كرد كه من هر چه شما بخواهيد اجرا مى كنم البته بدون امينى.
يعنى اصلاحات را خودش در دست بگيرد؟
بله. مهمترين موضوعى كه آن زمان براى آمريكايى ها مهم بود، «اصلاحات ارضى» بود. شاه گفت كه من اصلاحات ارضى را اجرا مى كنم و كرد. يعنى ارسنجانى را كه وزير كشاورزى دولت امينى و آغازگر اصلاحات ارضى بود، در كابينه علم ابقا كرد و دنبال او رفت.
آقاى دكتر! شما در دوران انقلاب غير از ارتباطى كه با دربار و شخص شاه داشتيد، با گروهى از مخالفان رژيم هم در ارتباط بوديد. در موسسه تحقيقات اجتماعى كه مسئول آن بوديد، از ميان مخالفان با چه كسانى آمد و شد داشتيد؟
اكثراً از جبهه ملى بودند. البته گاهى از ماركسيست ها و مجاهدين هم بودند. اما عمدتاً از مخالفين قانونى و ملى ها بودند. من آنها را جمع كرده بودم، به اين اميد كه به اصلاح رژيم كمك كنند.
ولى انقلابى شدند...
ولى انقلابى شدند.
شما در كتابتان به آقايان حسن حبيبى و بنى صدر به عنوان دو تن از افراد شاخصى كه در موسسه تان فعاليت مى كردند، نام برده ايد. آنها دنبال چه بودند؟
دنبال جبهه ملى و شعارهاى آن. دنبال انتخابات درست و قانونى، مصدق و يك سياست ناسيوناليستى.
پس چرا به تدريج جذب امام خمينى شدند؟
چون در نزد آنها يك زمينه هاى دينى وجود داشت: هم بنى صدر و هم حبيبى.
مى شود كمى بيشتر توضيح دهيد؟
بنى صدر از دانشكده معقول و منقول ليسانس گرفته بود. با توصيه يكى از دوستان به من معرفى شد. به عنوان كسى كه به كارهاى تحقيق اجتماعى در موسسه علاقه مند شده است. بنى صدر آمد و گفت كه من در رشته اقتصاد براى ادامه تحصيل اسم نوشته ام اما مى خواهم كار پژوهش اجتماعى هم انجام دهم. ما در موسسه يك استاد فرانسوى براى مطالعات شهرى آورده بوديم. به بنى صدر گفتم كه با او كار كند تا هم زبان فرانسه ياد بگيرد و هم كار پژوهشى انجام دهد. حدود ۴ سال خيلى خوب و جدى و با احساس مسئوليت در آنجا كار كرد. يك بار هم خواستند او را بازداشت كنند كه من نگذاشتم و با بورس فرانسه فرستادمش پاريس. حبيبى هم ليسانسيه حقوق بود. يكى از دوستان آقاى ناصر تكميل همايون او را پيش من آورد و گفت كه او نه مى خواهد وكيل بشود و نه قاضى، بلكه مى خواهد در اينجا فعاليت كند. من هم مسئوليت بخش اسناد و مدارك موسسه را به او سپردم. حبيبى هم با جديت كار مى كرد اما شخصيت او با بنى صدر فرق داشت.
منظورتان «جاه طلبى» است؟
جاه طلبى را كه او هم داشت. اما جسارت او را نداشت. البته من در بخش كارهاى ادارى و اجرايى از هر دو راضى بودم، اما در مسئوليت هاى سياسى روش حبيبى خيلى محافظه كارانه بود.
پس چطور به جبهه ملى رفته بود؟
بيشتر عقيده بود. اما اينكه جريان را رهبرى كند، با محافظه كارى عمل مى كرد. اين مسئله در رفتارهاى حبيبى بعد از انقلاب هم مشخص بود. به دنبال «رهبرى بى خطر» بود.
غير از اين دو تن، از چهره هاى سياسى كسى به موسسه آمد و رفت نداشت؟
حبيب الله پيمان بود.
او چطور؟
او هم خيلى جدى و مومن به كارش بود و در مبارزات سياسى هم خيلى محكم كار كرد. البته مقدارى چپ بود. من از نظر سياسى با او هم عقيده نبودم. من به عقايد همكاران كارى نداشتم، كافى بود كه از نظر كارى و اجرايى از آنها راضى باشم و ديگر مشكلى نداشتم.
چرا با تيپ هايى مثل دكتر پيمان هم عقيده نبوديد؟
براى اينكه رگه هاى كمونيستى در تفكرات آنها بود. من هم كمونيسم را براى ايران سم مى دانستم. اين مسئله با گذشت تاريخ هم ثابت شد. هم شوروى فروپاشيد و هم غلط كارى ها و عملكرد چپ ها در ايران اين مسئله را نشان داد.
چپ هاى مذهبى چطور؟
چپ مذهبى فرق دارد. من چپ ماركسيستى را مى گويم. آنها ثابت كردند كه مصالح ملى را فداى يك ايده موهوم و مبهم بين المللى مى كنند.
پس شما تيپ هاى شريعتى و مجاهدين خلق را قبول داشتيد؟
نه.
آنها كه چپ مذهبى بودند...
آن كه چپ مذهبى نيست. آنها اول گروه فرقان را تشكيل دادند و موجبات قتل مطهرى را به وجود آوردند كه اين كار صدمه بزرگى به انقلاب زد بعد هم كه «مجاهد» شدند. شما همواره بايد عاقبت يك گروه را نگاه كنيد و ببينيد عاقبت آنها به كجا ختم مى شود. سرنوشت مجاهدين ختم شد به عامل صدام حسين در عراق.
پس چپ مذهبى مشخصاً چه كسانى بودند؟
همين هايى كه الان به عنوان ملى _ مذهبى مطرح هستند يا چپ هاى تيپ ميرحسين موسوى. هم مسلمان هستند و هم افكار آزاديخواهانه و تا حدودى چپ دارند.
قبل از انقلاب شما با اين جريان ها هم ارتباط داشتيد؟
نه زياد. قدرت و جريان مشخصى نبودند. ولى در مورد شريعتى نظرم را بگويم اخيراً سفرى به مشهد دارم و توسط گروهى براى سخنرانى دعوت شده ام كه طرفدار تفكر شريعتى هستند. من گفتم كه اگر از شريعتى آنچه كه ماندنى و قابل قبول امروز است، جدا كنند، من با آنها بحث هم مى كنم و مشكلى ندارم. اما اگر همه حرف هاى شريعتى را بى چون و چرا بپذيرند، من مشكل دارم. علاقه مند به شريعتى بودن بد نيست ولى «شريعتيسم» بد است؛ مثل كمونيسم. الان ماركسيست در دنيا كم است. ماركسيست ها تبديل شده اند به «ماركس شناس» يعنى برخى حرف هاى ماركس را قبول دارند و بخش هايى را هم كنار گذاشته اند. مثلاً وقتى شريعتى مى گويد: «فردوسى ايدئولوگ فئوداليته در ايران بوده» آيا صحيح است و يا ضربه اى به فرهنگ ايرانى است؟ يا اينكه گفته است سعدى و حافظ مروج ولنگارى بودند.
نظر شاه درباره شريعتى چه بود؟
مى گفت كه روحانيت با او بد هستند. به همين خاطر نه با او بد بود و نه خوب. البته زياد هم به حرف ها و كار هاى شريعتى وارد نبود.
يعنى شما فكر مى كنيد اين بحث كه شريعتى توسط ساواك كشته شده، درست نيست؟
شريعتى در انگليس توسط ساواك كشته شده؟ چنين چيزى نيست. خانواده اش هم چنين مسئله اى را نگفته اند. «شهيد باطل» ما زياد داريم. در مورد آقاى مصطفى خمينى هم همين مطالب گفته مى شود. حتى امام هم چنين مسئله اى را نگفت.
برگرديم به بحث اصلى مان و متمركز شويم در آن سال هاى آخر. شما فكر مى كنيد در سال هاى آخر حكومت شاه مثلاً از سال ۵۰ به بعد (كلاً بعد از دولت امينى) آدم هاى بزرگى كه پيرامون شاه بودند و به تدريج حذف شدند، چه كسانى بودند؟
هيچ كس نبود. او عروسك و آدم بى اراده را دوست داشت.
اين چه تاثيرى بر سقوطش داشت؟
تاثير داشت ديگر. مقام هاى مهم مملكتى به انديشه ها و آدم هاى بزرگ نياز دارد. اما شاه هيچ انديشمندى در كنارش نداشت. يك حالت فرعون مسلكى پيدا كرده بود و خيال مى كرد كه خودش به تنهايى مى تواند كشور را اداره كند و احتياج به هيچ كس ندارد. اصلاً به مشورت عقيده نداشت. يك بار با سرلشگر پاكروان كه در ابتدا رئيس ساواك بود و پس از آن سفير ايران در فرانسه شد، در زمان سفارتش ديدارى خصوصى در پاريس داشتم. به او گفتم: «شما كه رئيس ساواك بوديد، مى توانستيد بهترين مشاور براى شاه باشيد چرا شما را از خودش دور كرد و فرستاد پاريس؟» پاكروان گفت: «الان كه نصيرى رئيس ساواك است، من مى فهمم كه شاه چه برخوردى را دوست داشته. مثلاً شاه به من مى گفت شما راجع به وضعيت نراقى خبر داريد؟ من مى گفتم كه قربان! مطالعه مى كنم و گزارش آن را به شما ارائه مى دهم. اما الان نصيرى نگاهش به دهان شاه است تا ببيند اسم «نراقى» را چطور تلفظ مى كند. اگر با حالتى منفى قرائت كرد و گفت: «اين آقاى نراقى كيه كه اين حرف ها را زده؟ اطلاعاتى درباره اش بدهيد»، يعنى رئيس ساواك بايد گزارشى منفى عليه نراقى بدهد و بد او را بگويد. اما اگر شاه مى گفت كه «اين نراقى ظاهراً حرف هايى براى گفتن دارد، اطلاعاتى از او بدهيد» يعنى موضع شاه مثبت است و ساواك بايد گزارش خوبى بدهد.
اين ديگر چه دستگاه امنيتى است!
خب، همين! من همين مسئله را از رئيس سابق ساواك پرسيدم. شاه در دريافت اطلاعات از ساواك مى خواست خودش را راضى كند. ساواك از زمان مسئوليت نصيرى به آينه اى تبديل شده بود كه خود شاه را منعكس مى كرد. اين در حالى بود كه در رژيم شاه ساواك بايستى مهم ترين دستگاه انديشه و تفكر مى بود. رژيمى مثل رژيم شاه كه در آن روزنامه ها آزاد نبودند و مجلس فرمايشى بود، بايد بر يك سازمان اطلاعاتى درست و حسابى و با نيرو هاى سطح بالا پايه گذارى مى شد. اما روحيات شاه باعث شده بود كه فردى را رئيس ساواك كند كه صرفاً احساس مى كرد به او وفادارى دارد.
يعنى شاه حتى يك دستگاه اطلاعاتى مستقل را هم تحمل نمى كرد؟
همين طور بود. مثلاً هويدا به من گفت كه اعليحضرت از همه چيز ما خبر دارد. به شوخى گفتم: «از معشوقه هايتان هم خبر دارد؟» گفت: اتفاقاً چند روز پيش من در نزد شاه صحبت از وزير كشاورزى كردم و گفتم كه من فردا با او جلسه دارم و اين موضوع را با او مطرح مى كنم. شاه گفت كه «ساعت ۸ صبح سه شنبه كه زمان وعده وزير كشاورزى با معشوقه اش است! چرا شما مى خواهيد قرار آنها را به هم بزنيد؟» يعنى شاه مى خواست بگويد كه بر همه چيز مسلط است. ساواك را هم براى چنين اطلاعاتى مى خواست. يعنى ساواك را براى خبر چينى از افراد دولت داشت و نه مطالعه توطئه، جريانات سياسى و فعاليت هاى جريان هاى اجتماعى نظير روحانيت، بازار و دانشجويان. چون او عامل نارضايتى بازار و دانشگاه و ادارات را چند آدم مى دانست و مى گفت كه با آنها تماس بگيريد.
چه كسانى را عامل تحرك دانشجويان مى دانست؟
عموماً هر چه اتفاق مى افتاد، مى گفت «تحريك». هيچ اعتراضى را حاصل يك جريان و حركت اجتماعى نمى دانست. فكر نمى كرد كه ممكن است دانشجويان يك جنبش باشند. همه جنبش ها را توطئه وار تلقى مى كرد.
يعنى توطئه خارجى؟
جريان اين طورى بود. شاه راضى مى شد اگر به او مى گفتند كه عامل فلان اعتراض دانشجويى اين افراد هستند، حوصله خواندن تحليل هاى اجتماعى و سياسى و تلفيق آنها را نداشت. برايش راحت بود كه وقتى مى پرسد: «دانشگاه چه خبر است؟» دو روز بعد به او گزارش دهند: «مثلاً مى گفت آقاى پيمان و حبيبى تحريك كرده اند.» نه اينكه به او بگويند چه جريانى پشت اعتراضات است. اگر به او چنين تحليلى مى دادند، مى گفت: «مگر من معلم و استاد خواسته ام؟ بگوييد كى تحريك كرده؟» عوامل فرهنگى و سياسى را نمى ديد. فقط «تحريك دشمن» را مى فهميد. چون خودش را محور همه تحولات و مسائل جامعه مى دانست، هر اتفاق و اعتراضى را هم دشمنى با خودش تحليل مى كرد. هيچ وقت نمى خواست جريان را بفهمد.
شما در بخشى از سخنانتان گفتيد كه شاه تلاش داشت آنچه آمريكا مى خواست، اجرا كند.
نه. در جا هايى هم مى خواست درستى تحليل خود را به آمريكا نشان دهد. مثلاً مقاله «رشيدى مطلق» كه در روزنامه «اطلاعات» عليه امام خمينى چاپ شد، تعمد داشت. قضيه اين بود كه «ياسر عرفات» به مناسبت درگذشت آقاى مصطفى خمينى تلگراف تسليت براى آقاى خمينى فرستاد. آقاى خمينى جواب خيلى تندى داد كه در صحيفه نور هم چاپ شده. او خيلى سخت به شاه اشاره كرده بود كه تا وقتى اين ظالم هست، سازش پذير نيستم. شاه از اين مطلب امام خمينى عصبانى شد. دستور داد كه مقاله تندى عليه وى نوشته شود. مقاله اى نوشته مى شود و مى برند نزد شاه. مى گويد كه «به اندازه كافى تند نيست. آن را تندتر كنيد.» اين كار را فقط براى آن كرد كه به آمريكا و كارتر بگويد: «شما كه مى گوييد آزادى بدهيد، اگر آزادى بدهم ارتجاع سياه يا سرخ حاكم مى شود.» (به روحانيت مى گفت «ارتجاع سياه» و به كمونيست ها هم مى گفت «ارتجاع سرخ»). بعد كه طلاب و مردم در ۱۹ دى ۵۶ در قم اعتراض كردند، به آمريكايى ها گفت: «ببينيد! اين ارتجاع سياه بود.»
يعنى در كنار تلاشى كه براى تحقق خواست هاى آمريكا و خارجى ها داشت، به آنها سوءظن هم داشت؟
بله. آمريكايى ها را هم با مصلحت قبول مى كرد. به آنها گمان خوب نداشت. البته متلون بود. زمانى به آمريكا تكيه مى كرد و زمانى مى خواست با آنها بازى كند.
نظرش درباره سيستم حكومتى آنها چه بود. مثلاً در مورد دموكراسى غربى چه مى گفت؟
قبول نداشت. چند بار آن را مسخره كرد.
چه مى گفت؟
مى گفت زندگى شما بى معنى و جامعه تان بى بند و بار است. وقتى از راه درآمد نفت وضع اقتصادى اش خوب شد شروع كرد به طرح اين مطالب عليه غربى ها.
يعنى بى بندوبارى در غرب را حاصل دموكراسى مى دانست؟
بله. هيچ اعتقادى به ساختار دموكراتيك غرب نداشت. مى گفت: «ما نمونه ايم.» مى خواست با سيستم خودش بقيه را راهنمايى كند.
نكته ديگرى هم كه به نظر مى رسد وجود داشت، اين بود كه نسبت به مطالب انتقادى نشريات و رسانه هاى خارجى در قبال ايران حساسيت زيادى داشت...
همين طور بود. مهم تر اينكه مسبب مطالب اين نشريات را دولت ها مى دانست. فكر مى كرد كه دولت انگليس و آمريكا پشت اين مقالات هستند. مرتب به علم مى گفت كه به سفراى انگليس و آمريكا بگو كه اين چه بساطى است؟ اگر «نيويورك تايمز» مقاله اى درباره ايران نوشته بود دولت آمريكا را مقصر مى دانست. چون آزادى انديشه را قبول نداشت.
نظرش در مورد انگليسى ها چه بود؟
بد. از اول به آنها مشكوك بود.
چطور؟
وقتى شاه اولين بار به انگليس رفت و به او گفتند كه اين برنامه شماست. از او پرسيدند كه ديگر چه مى خواهيد؟ شاه گفت كه مى خواهم از آرشيو «اينتليجنت سرويس» ديدن كنم. وقتى به آنجا مى رود، مى گويد كه شرح حال پدرم را برايم بياوريد. پدرش در ابتدا سروان ارتش بود. در آرشيو آنجا مى بيند كه رضاشاه از ابتدا زير ذره بين انگليس ها بوده تا موقعى كه سردار سپه و شاه مى شود و بعد هم تا موقعى كه او را بيرون مى كنند. نتيجه مى گيرد كه آمدن و رفتن پدرش كار انگليس ها بوده. به همين خاطر عقيده راسخى پيدا مى كند كه همه كار ها دست انگليس هاست و هميشه به آنها سوءظن داشته است.
در مورد اخبار بى بى سى كه در زمان انقلاب هم پخش مى شد، معتقد بود كه كار دولت انگليس است. هر چه هم دولتمردان اين كشور به او مى گفتند كه ما تاثير ى بر رسانه ها نداريم، قبول نمى كرد كه ممكن است عامل اين مسئله آزادى رسانه ها باشد.
اصولاً نقش رسانه ها مثل بى بى سى و رسانه هاى ديگرى كه در مدت حضور امام در پاريس با ايشان مصاحبه مى كردند و منتشر مى كردند را در انقلاب چطور مى بينيد؟
راديو بى بى سى رسماً راديو انقلاب بود. در ساعت هشت شب هيچ كس در خيابان ها نبود. هر اتفاقى رخ مى داد با فاصله نيم ساعت توسط بى بى سى منتشر مى شد. تمامى هوش و حواس انقلابيون به راديو بى بى سى بود.
مردم ايران كه خودشان خاطره منفى از انگليس داشتند...
يادشان رفته بود.
بى بى سى را مستقل از دولت انگليس مى دانستند يا يادشان رفته بود؟
يادشان رفته بود. مردم تحت تاثير حوادث روز هستند.
روشنفكران چطور؟
روشنفكران هم بدشان نمى آمد چون با شاه بد بودند، مداخله انگليس را تحمل مى كردند.
• شما گفتيد كه شاه به آمريكايى ها و دولت كارتر مى گفت كه آزادى دادن باعث روى كار آمدن ارتجاع سرخ يا سياه مى شود. نظر شاه درباره به اصطلاح خودش «ارتجاع سرخ» يا كمونيست ها چه بود؟
به مجاهدين خلق كه مى گفت: «مسلمانان ماركسيست» كه اتفاقاً حرف شاه درست درآمد.
من بعد از انقلاب كه زندانى شدم از خود مجاهدين شنيدم كه مى گفتند شاه در مورد ما درست مى گفت. ماركسيست ها هم تعدادشان زياد بود. حزب توده پس از كودتاى ۲۸ مرداد مقدارى در جامعه بى اعتبار شده بود. اما ماركسيست هاى جديد كه كشته مى دادند مثل فداييان اعتبار داشتند. آنها در انقلاب هم نقش داشتند اما نقش بعد از انقلابشان مهم تر است. چرا كه دو مسئله عامل انقلاب شد: يكى الله اكبر هايى كه مردم طبق توصيه آقاى خمينى هر شب بر پشت بام ها گفتند و ديگرى خاموشى سراسرى برق. به همين خاطر مسئله براى روشنفكران غربى مهم بود. مى خواهم بگويم كه مبارزات چريكى و مسلحانه عامل انقلاب نبود.
اصلاً شما نقش مبارزات مسلحانه در انقلاب را چطور مى بينيد؟
آن اواخر نمايش خيابانى اش براى انقلابيون بد نبود.
ولى ايدئولوگ ها و رهبران اين جريان ها نظر ديگرى داشتند. مثلاً «اميرپرويز پويان» در مقاله «مبارزه مسلحانه هم استراتژى و هم تاكتيك» خود مى گويد كه جامعه منفعل است و اگر چند تن از نخبگان پيشرو در شكل چريك فعال شوند و در جريان مبارزه مسلحانه كشته شوند، اين تلنگرى به جامعه است و آن را فعال مى كند. شما اين تحليل را قبول داريد؟
نه. اين طور نبود.
يعنى اقدامات چريك ها عامل تحركات بعدى مردم نشد؟
نه. مردم همان روشى را كه آقاى خمينى داشت مثل دعوت به تظاهرات عيدفطر و بعد هم مراسم پياپى چهلم شهداى شهر هاى مختلف مى پسنديدند. اما روش هاى ترور و چريكى هيچ گاه با استقبال مردم همراه نشد.
فكر مى كنيد امام خمينى چطور به اين نتيجه رسيدند كه نبايد شكل مبارزه مسلحانه باشد چرا كه در انقلاب هاى قبلى و حتى معاصر كه تقريباً همزمان با انقلاب اسلامى در دهه ۶۰ و ۷۰ ميلادى انجام شد، نظير انقلاب ايران را نداريم. در همه انقلاب ها گروهى پيشرو وجود داشتند كه به شكل چريكى فعاليت مى كردند؟
چون امام عكس شاه عمل كرد. امام خمينى برخلاف شاه به نقش مردم آگاهى داشت ولى گرفتارى اين شد كه آن سه گروه يعنى فدائيان اسلام مثل خلخالى از يك سو و مجاهدين خلق و حزب توده از سمت ديگر جريان انقلاب را به سمت خشونت بردند. در حالى كه آقاى خمينى و مهندس بازرگان چنين مسئله اى را نمى خواستند.
توده اى ها كه شعار همراهى با «خط امام» مى دادند.
نه آنها دولت جمهورى اسلامى را قبول نداشتند و تنها اقدامات دادگاه انقلاب را تاييد مى كردند.
يعنى شما همان تحليل مهندس بازرگان را قبول داريد كه «انقلاب در دو حركت».
كاملاً اين بهترين كتاب است براى شناخت انقلاب ايران.
شما عملكرد مهندس بازرگان در مقابله با اين خشونت ها را چطور مى بينيد؟
بنده معتدل ترين و عاقل ترين انقلابى ايران را مهندس بازرگان مى دانم و مهمترين اقدام امام را اين مى دانم كه به توصيه آقاى مطهرى، بازرگان را رئيس دولت موقت قرار داد. بازرگان مهمترين شانس ملت و انقلاب ايران بود. آقاى بازرگان از روز اول صحبت از عفو عمومى مى كرد و مى گفت كه انقلاب اسلامى قصابى نيست. اما افكار او حتى مورد حمايت رفقايش هم نبود. به همين خاطر هم، من در مقاله ام در «شرق»، بازرگان را «نلسون ماندلاى ايران» ناميدم.
آقاى نراقى! شما از ابتداى صحبت هايتان تاكيد داشتيد كه شاه تحت تاثير آموزش هاى پدرش و مسائل ديگر تاكيد و اولويت اصلى خود را مسائل نظامى قرار داده بود. داخل مجموعه رژيم از اين ديدگاه شاه انتقادى وجود نداشت؟
نه. اصلاً بحثى نمى شد. او خودش تصميم مى گرفت.
فكر مى كنيد در اين زمينه چه اشتباه هايى داشت؟
همين تاكيد بيش از حد بر مسائل نظامى. يكى از اختلاف هايش با آمريكا هم همين بود كه آمريكا همه اسلحه هايى را كه شاه مى خواست به او نمى داد. تمام قدرت را در بعد تسليحاتى مى ديد. معلوم است كسى كه به قدرت جامعه بى توجه باشد، به قدرت اسلحه تكيه مى كند.
آن بحثى كه آدم هاى كوچك را به مسائل بزرگ مى گماشت، در ارتش هم وجود داشت؟
همه جا بود و در ارتش هم وجود داشت. افسران به سرعت برق درجه هايشان بالا مى رفت، در حالى كه آدم هاى كوچكى بودند. مثلاً وقتى من در زندان بودم از چند تن از افسران پرسيدم كه «ركن ۲» كه مسئول نظارت بر ارتش بود در مورد آنها چه نظرى داشته؟ مى گفتند: در مورد افسرانى كه مطيع بودند اصلاً پرونده اى وجود ندارد. فقط آنهايى پرونده دارند كه نسبت به آنها سوءظن وجود داشت. شاه افسر بى حرف مى پسنديد. ضمن آنكه حضور چهره هاى ملى و مذهبى را در ارتش نمى پسنديد.
رابطه شاه با اسرائيل چه تاثيرى در انقلاب داشت؟
تاثير داشت. چون مردم خوششان نمى آمد كه اينها در امور كشور تاثير داشته باشند. از نزديكى به اسرائيل خوششان نمى آمد. اما شاه، اسرائيل را وفادار به خودش مى دانست.
يعنى شاه هيچ اختلافى با اسرائيل نداشت؟
نه. چون آنها مطيع بودند و در نقاط مختلف كشور در كارهاى توسعه و اقتصادى و حتى امنيتى و نظامى فعاليت مى كردند. ما حتى مشاور اسرائيلى هم در بعضى موارد در ساواك داشتيم.
يعنى اسرائيلى ها تا چه سطوحى نقش داشتند؟
تا سطحى نقش داشتند. اما بيشترين نقش را آمريكا و انگليس داشتند.
شما كه گفتيد از انگليسى ها بدش مى آمد؟
من گفتم ولى از آنها مى ترسيد و مى خواست به شكلى آنها را راضى كند.
شوروى ها چى؟
با آنها هم راه مى آمد و آنها هم با او راه مى آمدند. شوروى ها قصد تحريك مخالفان شاه را داشتند ولى به دنبال انقلاب نبودند.
خب. به نظر مى رسد در ميان خارجى ها بيشترين اختلاف شاه با فرانسه بود، يعنى بعد از رفتن امام خمينى به پاريس...
نه.
با «ژيسكاردستن» (رئيس جمهورى وقت فرانسه) چطور؟
اتفاقاً وقتى امام به پاريس رفت به ايران تلفن كرد. شاه از او خواست كه مواظب امام باشيد. به همين خاطر وقتى امام پاريس را فضاى مناسبى براى توسعه تبليغات خود ديد، واكنش نشان داد. اين هم ناشى از نشناختن دنيا بود. مثلاً يك مقام ساواك مى گفت كه امام از نجف به پاريس كه «يك شهر بدنام» براى مذهبى هاست، رفته و ما از شر او راحت شديم! خيال مى كردند بدنامى پاريس باعث بدنامى امام مى شود.
حالا واقعاً پاريس براى مردم، شهر بدنامى بود؟
مى توانست براى متعصب هاى مذهبى باشد. ولى وقتى امام در وسايل ارتباط جمعى جلوه كرد، فهميدند كه عجب اشتباهى كرده اند.
تلاشى نشد كه جاى امام را از پاريس تغيير دهند؟
چه مى توانست بكند؟ كار سخت شده بود.
بعد از آن مسئله، شاه انتقادى از دولت فرانسه نكرد؟
نه. اگر هم انتقادى مى شد آنها هم مثل انگليس ها مى گفتند كه رسانه هاى ارتباط جمعى در دست دولت نيست و راه خودشان را مى روند.
شما در كتابتان قضيه گوادلوپ را توضيح داده ايد و گفته ايد كه سال ها بعد در ديدار با وزير كشور وقت فرانسه از اتفاقات آنجا كه نشست تصميم گيرى سران چهار كشور بزرگ (آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان) درباره مسائل ايران در زمستان ۵۷ بود، مطلع شده ايد، آيا مسئله اى توسط وزير فرانسوى به شما گفته شد كه در كتاب نيامده؟
او يك هفته قبل از گوادلوپ به ايران سفر كرده بود تا روحيه شاه را به آنها منتقل كند. او در جريان اين سفر به شاه پيشنهاد كرده بود كه اگر «اراده ملوكانه» بخواهد، حاضريم شب ترتيبى بدهيم كه توجه نگهبانان نوفل لوشاتو (يعنى مقر امام) به كره ماه جلب شود و ماموران شما هر كارى مى خواهند انجام دهند. (يعنى امام را بكشند). اما شاه گفت: «نه. اگر اين طور شود، مملكت شلوغ مى شود و من نمى توانم از كشور خارج شوم.»
يعنى شاه بعد از ۱۷ شهريور و ديدن جمعيت معترض، تصميمش را براى خروج از كشور گرفته بود؟
كم و بيش. اما روزهاى آخر قطعى شده بود
يعنى به نظر شما خارجى ها تا آخرين روزها حامى شاه بودند؟
تقريباً. در نوفل لوشاتو هم به امام نمى گفتند كه شاه برود بلكه مى گفتند بختيار را حمايت كنيد. گو اينكه در دى ماه آمريكايى ها در پاريس با امام خمينى تماس گرفتند، اما هنوز تصميم قطعى نگرفته بودند.
يعنى خارجى ها هم از انقلاب عقب افتادند؟
صددرصد. عامل انقلاب خارجى ها نبودند بلكه از يك طرف شاه بود كه مردم را نااميد كرد و ديگرى شريعتى كه مردم را به وضعيتى ايده آليستى اما نامشخص اميدوار كرد. آقاى خمينى هم در اين وضعيت مردم و روحانيت را بسيج كرد و اداره مملكت را در دست گرفت. باز خداوند امام را رحمت كند. چرا كه اگر او وارد عمل نمى شد، با خطر تجزيه و آشوب داخلى مواجه مى شديم. چون ميخ و ستون محكمى نداشتيم كه مملكت را حفظ كند.
در چنين شرايطى كه مى گوئيد احتمال تجزيه كشور و آشوب داخلى وجود داشت و يكى از عوامل آن هم شاه بود، شما كه به شاه دسترسى داشتيد چه مى كرديد؟
بايد توجه داشته باشيد كه من در آن شش ماهى كه به ديدار شاه مى رفتم، هنوز صحبت از انقلاب نبود. به همين خاطر نبايد با ديد امروزى به آن روزها نگاه كرد. هدف اصلى من از آن ديدارها كاستن از ميزان خشونت و حتى المقدور به راه اعتدال رفتن بود. مثلاً قبل از هر ديدارى كه با شاه داشتم، با «هدايت متين دفترى» و «عبدالكريم لاهيجى» كه مسئوليت انجمن دفاع از زندانيان سياسى را برعهده داشتند، صحبت مى كردم و از آخرين رقم زندانيان مطلع مى شدم. بعد هم در ملاقات با شاه، فى المجلس به نوعى او را وادار مى كردم كه دستور آزادى تعدادى زندانيان را به وزير دادگسترى بدهد. وزير دادگسترى هم كه دكتر نجفى بود، شب قبل از ديدارم مرا از وضع زندانى ها و طريقه آزاد كردن آنها مرتباً مطلع مى كرد. همچنين در ديدارهايم خشونت هاى چماق به دستان را جزء به جزء به شاه گزارش مى دادم و شاه را وادار به اقدام عليه آنها مى كردم. اغلب قبل از رفتن به كاخ «صاحبقرانيه» در قلهك نزد مرحوم مطهرى مى رفتم و آخرين اطلاعات را از ايشان به دست مى آوردم و ايشان مطالبى را به من مى گفت، با مرحوم داريوش فروهر و همسرش پروانه هم تقريباً هر روز در تماس بودم. خلاصه با تمام قوا نقش تعديل كننده را بازى مى كردم. به همين خاطر با نهايت افتخار بايد بگويم كه از فعاليت هاى خودم در آن زمان در مقابل ملت ايران احساس سرافرازى مى كنم

نوشته شده توسط محمد جواد روح
1:09 AM

Thursday, September 16, 2004
تنها اميد

از زمين و زمان دلسردي مي بارد. بازداشت روزنامه نگاران،وضع مجلس،قيافه تهوع آور ميادين شهر،سايتهاي فيلتر شده،فيلمهاي افتضاح و شرم آور سينماها،تكراري شدن فضاي كاري در روزنامه در كنار مشكلات روزمره همه و همه به اين دلسردي دامن مي زند. شايد تنها نقطه اميد باخت ديشب رئال به لور كوزن و برد پريشب بارسا بود. حسابي حال داد. بالاخره اين هم مخدري است!

نوشته شده توسط محمد جواد روح
1:54 PM

Thursday, September 09, 2004
خداحافظ فرمانده

معمول است كه در ابتداى اين خبرها مى گويند: «بسم رب الشهدا و الصديقين». آنهايى كه او را مى شناختند، مى گويند او هم شهيد بود، گرچه برخلاف خواسته اش، ديروز صبح بر تخت بيمارستان درگذشت و هم صديق بود. هم دوستدار انسان ها بود، چنانكه پسرش به نقل از او مى گويد: «مى گفت حتى به بازجويت هم عشق بورز» و هم دوستدار خداوند. چنانكه سعيد حجاريان به ياد مى آورد روزى را كه او به همراه مرحوم «اسماعيل دولابى» عارفى كه يك سالى قبل درگذشت، در استخر گفت وگوى عرفانى به راه انداخته بود و از اسرار طريقت مى گفت و مى شنيد. حاج «داود كريمى» فرمانده سابق و از بنيانگذاران سپاه پاسداران چنين مردى بود كه ديروز در ۵۷ سالگى در لباس كارگرى ساده و شديداً بيمار در بيمارستان ساسان درگذشت. حجاريان مى گويد: «فراقش جانكاه است اما دردى كه او كشيد، جانكاه تر بود.»حجاريان كه خود سه سالى است از آ ثار يك گلوله نشسته بر شقيقه اش رنج مى برد، وقتى از درد هاى حاج داوود حرف مى زند، صدايش مى لرزد و پياپى مى گويد: «خيلى سختى كشيد.»پسرش «ميثم» مى گويد كه از ۱۵ تير پارسال بيماريش شدت گرفت. اين شدت ناشى از عوارض شيميايى جنگ بود كه از ۵ سال قبل خود را بروز داده بود. او بسترى شد اما پزشكان كارى از دستشان برنمى آمد تا آنكه او را سه چهار ماه پيش به آلمان فرستادند. حجاريان كه هر روز جوياى احوالش بود، مى گويد: «پزشكان آلمانى تشخيص داده بودند كه بيمارى او ناشى از مسموميت شيميايى حاصل از گاز هايى است كه در جنگ به كار رفته بود آنها نوع گاز هاى شيميايى را هم مشخص كرده بودند» و ادامه مى دهد: «بدنش پر از غده شده بود. يك بيمارى عجيب و غريب بود. شبيه سرطان اما سرطان نبود.» و اين طور بود كه به گفته حجاريان، حاجى به بستر افتاد و كم كم تحليل رفت. گرچه حجاريان مى گويد كه او همچنان مثل هميشه خو ش برخورد بود ولى بيمارى با او چنين برخوردى نداشت. درد همچنان زيادتر مى شد و پزشكان مجبور بودند از داروها و مسكن بيشترى استفاده كنند. حجاريان به ياد مى آورد كه پزشكان تجويز كرده بودند براى كاهش درد از ترياك استفاده كند اما بيمار اين خواست را نپذيرفته و گفته بود: «من چطورى ترياك مصرف كنم در حالى كه خودم رئيس ستاد مبارزه با مواد مخدر بودم.» پرستاران هم نمى توانستند او را يارى كنند. حجاريان مى گويد: «پرستارانى كه موقع ترور من ۲۴ ساعت بالاى سرم بودند، با همه علاقه اى كه به من داشتند نمى توانستند يك شب نزد حاجى بمانند. هر لحظه اين ور و آن ور مى شد و از درد خواب نداشت.» به همين خاطر، تنها راهى كه مانده بود، راهى زجرآور بود. نخاعش را سوراخ كردند و در مهره اول «پمپ مرفين» كار گذاشتند. پرستار دكمه پمپ را مى زد و مرفين به همه جاى بدنش مى رفت. حجاريان دوباره مى گويد: «واقعاً سختى كشيد.»اما اين سختى ها تنها يك سال آخر زندگى حاجى را تشكيل مى داد. او پيش از اين، روزهاى ديگرى را از سر گذراند كه از گرماى مبارزه ميدان جنگ تا سرماى سلول زندان را شامل مى شد. روزهايى كه اگر كسى آنها را مى دانست و چهره داود كريمى را مى شناخت، به آن سادگى از كنار مغازه كوچك تراشكارى او در باقرآباد نمى گذشت.
• يك عمر سختى
روزهاى سخت «داود كريمى» خيلى زود شروع شد. او كه متولد ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۲۶ در محله سلسبيل تهران است، در ۸ سالگى پدرش را بر اثر حادثه اى از دست داد. چنين بود كه مسئوليت خانه به دوش داود كوچك افتاد. با وجود نمرات ممتاز در مدرسه، ناچار ترك تحصيل كرد و مشغول كار شد. ۸ سال ديگر، حاج داوود از طريق شهيد عراقى با امام خمينى آشنا شد، رساله مرجع تقليد خويش را گرفت تا ابتدا مقلد و سپس پيرو او شود. آيت الله به سرعت براى داوود و بسيارى از جوانان جنوب شهرى مانند او، تبديل به امام مى شد. از اين رو، در سال هاى نخستين دهه ۵۰ با گروهى از دوستانش، گروه «فجر اسلام» را به راه انداخت. يك گروه چريكى و سياسى نيمه مخفى كه با علمايى همچون مرحوم «محمد بهشتى» و «محمدرضا مهدوى كنى» از روحانيت مبارز تهران ارتباط داشت. حجاريان كه خود از هم محله اى هاى حاج داوود در نازى آباد تهران بود، آن روزها را به خوبى به ياد دارد. حجاريان مى گويد كه آن زمان ما از تيپ هاى دانشجويى بوديم و او از تيپ هاى كارگرى. او با توده هاى مردم ارتباط داشت و به مشكلات مالى شان توجه مى كرد و اين از مسائلى بود كه ما دانشجوها كمتر به آن توجه داشتيم. حجاريان خاطره اى را به ياد مى آورد كه باعث شد او از فعاليت هاى سياسى حاج داوود مطلع شود. مردى كه تا آن زمان فكر مى كرد يك تراشكار و قالب ساز ساده در خيابان رى است يك بار يكى از بچه هاى سازمان مجاهدين خلق در دانشكده فنى به من گفت كه «فلانى! اگر جايى براى كارگرى سراغ دارى، معرفى كن. مى خواهم بروم كارگرى.» (آن موقع رسم بود كه افراد گروه هاى چريكى در فاز علنى براى آشنايى با توده ها به كارگرى مى رفتند.) حجاريان به آن مجاهد پاسخ مى دهد كه يك جاى خوب سراغ دارد و او را به حاج داوود معرفى مى كند تا در كارگاهش او را به كار گيرد. بعد از حدود يك ماه، آن دانشجو حجاريان را مى بيند و از او مى شنود: «فلانى؟ اينجا كجا بود كه مرا فرستادى؟ اينها خودشان سياسى هستند. به رسم گروه هاى چريكى، مرا به كوه مى برند و روى من كار سياسى مى كنند و خط مى دهند. كم كم دارند جذبم مى كنند.» اين وضعيت بود كه سازمان مجاهدين خلق را واداشت تا آن عضو را از رفتن به كارگاه حاج داوود باز دارد.
گويا ارتباط گروه «فجر اسلام» با سازمان هم، به تدريج در همان زمان رو به سردى مى رفته است. حجاريان مى گويد كه از سال ۵۲ ارتباط اين دو گروه مخفى با هم قطع شد. چرا كه به گفته وى، اعضاى گروه «فجر اسلام» اعتقاد داشتند كه سازمان به «بيراهه مى رود». حاج داوود تراشكارى و فعاليت سياسى اش در تهران را تا سال ۵۵ ادامه مى دهد تا در اين مقطع، باز هم به رسم آن زمان گروه هاى چريكى كه اعضاى خود را به لبنان و فلسطين و الجزاير مى فرستادند، به لبنان مى رود. «ميثم كريمى» پسر ارشد حاج داوود مى گويد كه او در آنجا با شهيد «مصطفى چمران»، شهيد «محمد منتظرى»، «سيد محمد غرضى» و «يحيى رحيم صفوى» هم رزم بوده است. حاج داوود در آنجا مربى نيرو هاى چريكى لبنان مى شود تا تجربه فعاليت هاى نظامى اش بيشتر و جدى تر شود. دوران فعاليت چريكى حاج داوود تا اواخر سال ۵۶ در لبنان ادامه يافت. اما فرا رسيدن امواج انقلاب، حاج داوود را همچون بسيارى ديگر از چريك ها، دانشجويان و مهاجران به كشور بازگرداند. چنين بود كه بچه نازى آباد بار ديگر به نزد هم محل هايش بازگشت تا به همراه جوانان جنوب شهر، چهار هيات مذهبى را براى مبارزه با شاه تاسيس كنند و در پيروزى انقلاب نقش آفرين شوند. اما اين تازه آغاز كار جوانان و مبارزان جنوب شهر بودند. انقلاب كه به دست توده ها افتاد، اين جوانان راديكال مذهبى بودند كه پيشتاز و موسس و پيشگام شدند. چنين بود كه حاج داوود در اولين فعاليت دوران انقلابى خود، در همان روزهاى نخست پس از پيروزى مسئول كميته انقلاب در نازى آباد شد. برادران حجاريان نيز در اين كار با او همراه بودند. حجاريان به ياد مى آورد كه در آن روزها حاج داوود هر كسى را كه مى توانست كارى كند، در كميته به كار مى گرفت. به طورى كه حجاريان مى گويد: مادر مرا برده بود و مسئول بازجويى از زنانى كرده بود كه قاچاق مواد مخدر مى كردند. حجاريان مى گويد كه اين وضع تا زمان راه اندازى سپاه پاسداران ادامه داشت كه حاج داوود از اعضاى اصلى تشكيل دهنده آن و عضو هيات مركزى سپاه تهران بود. اما حاج داوود مرد تاسيس بود. به همين خاطر هم در همان سال ۵۹ و در اوج درگيرى هاى كردستان راهى اين استان شد تا سپاه منطقه كردستان را به راه بيندازد. جنگ كه شروع شد، به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همين مدت كه تا سال ۶۱ ادامه يافت، برپايه آموخته هاى خويش در لبنان مسئول آموزش نظامى سپاه شد. سپس مدتى كوتاه تر از يك سال فرمانده سپاه تهران بود. مدتى هم در بنياد شهيد كه رياست آن را شيخ «مهدى كروبى» به عهده داشت، مشغول شد تا سال پايانى جنگ كه روز هاى اوج آن بود، فرارسيد. حاج داوود در اين دوره در دو عمليات مهم فاو و مرصاد (پس از پذيرش قطعنامه) حضور يافت. او در آنجا مسئوليت گردان هاى رزمى- مهندسى جهاد را داشت. در فاو بود كه مصدوم شيميايى شد و از مرصاد، تركشى در قلبش به يادگار ماند. در فاصله سال هاى ۶۵ تا ،۶۷ حاج داوود در شرق كشور به سر مى برد. او در اين دوره با سمت فرماندهى قرارگاه مركزى محمد رسول الله و قرارگاه هاى تاكتيكى تابعه شرق كشور در قالب طرح «والعاديات» مسئول مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر بود. پس از جنگ حاج داوود در حالى كه مى توانست به عنوان سردارى نظامى چهره كند، به كارگاه تراشكارى اش بازگشت كه به گفته حجاريان، اين بار «محقر تر» بود و در جاده باقر آباد قرار داشت. از سال ۶۸ تا زمان مرگ، حاج داوود تنها يك كارگر ساده قالب ساز بود. حجاريان مى گويد: «نه درجه خواست، نه دنبال بنياد جانبازان رفت و نه مزاياى خاص سپاهيان و نظاميان را طلب كرد. در آن كارگاه كوچك به دستاورد خودش قناعت مى كرد» اما اين كارگر ساده در همين سال هاى انزوا، با مشكلاتى هم مواجه شد. حجاريان آن ماجرا را چنين خلاصه مى كند: «حاج داوود مورد جفا واقع شد و ملامت هايى كشيد اما دم نزد و هيچ توقعى نداشت.» آنچه حجاريان مى گويد به دوره اى از زندان باز مى گردد كه از ۳۰ دى ۷۲ آغاز شد و تا ارديبهشت ماه سال بعد ادامه يافت. با اين حال، نه او و نه خانواده اش علاقه اى به، به ياد آوردن آن روز ها ندارند. حاج داوود با بزرگوارى خاص خود كه حجاريان آن را با واژه هاى «استغنا از خلق و صبر در مصائب» توصيف مى كند، از اين ماجرا هم گذشت. از حاج داود كريمى كه در ۶ شهريور ماه ۴۹ ازدواج كرد يك دختر به نام «مريم» و سه پسر با نام هاى «ميثم»، «محمد صادق» و «محمود» به يادگار مانده است.
• تشييع غير سياسى
حاج داوود گرچه در ظاهر كارگرى ساده و يك نظامى وفادار بود، اما چنان در زندگى اش رفتار كرد كه حجاريان پيش بينى مى كند مراسم امروز تشييع پيكرش اجتماعى فارغ از خط و خطوط سياسى چپ و راست باشد. به همين خاطر است كه ميثم كريمى ديروز به خبرنگار «شرق»گفت كه از بچه هاى تحكيم وحدت تا حسين الله كرم (ليدر جريان حزب الله) همه تيپ از چهره هاى سياسى و دانشگاهى و نظامى به منزل آنها آمده اند و گفته اند كه هركارى براى او مى كنند. در روز هاى بيمارى هم، از جريان هاى مختلف بر بالين او حاضر شدند. «عزت الله ضرغامى» رئيس سازمان صدا و سيما كه از شاگردان فرمانده كريمى بوده، «على خاتمى» به نمايندگى از رئيس جمهورى، فرماندهان كنونى و سابق سپاه (محسن رضايى و يحيى رحيم صفوى) و افراد مختلفى از سپاه و بسيج از جمله آنان بودند. مدتى پيش هم مراسم دعايى در منزل كريمى برپا شد كه در آن «محسن كديور» براى بيمار دست به دعا برداشت.
در آن مراسم جوانان جبهه مشاركت، تحكيم وحدت به همراه چهره هايى نظير «محسن آرمين» و «لطف الله ميثمى» حضور داشتند. اين مسئله در پيام هاى تسليتى كه ديروز صادر شد، هم به چشم مى خورد. آيت الله «حسينعلى منتظرى» از جمله كسانى بود كه پيام تسليتشان توسط خبرگزارى ها مخابره شد. در اين پيام كه با عبارت «انالله و انا اليه راجعون» آغاز و خطاب به «فرزندان، خانواده و هم رزمان مرد با تقوى و مبارز خدمتگزار به اسلام و انقلاب و كشور آقاى حاج داوود كريمى» صادر شده، آمده است: «با كمال تاسف خبر ناگوار درگذشت ايشان را دريافت و بسيار متاثر شدم، ايشان كه از فرماندهان و بنيانگذاران متعهد سپاه و از جانبازان جنگ تحميلى و همواره با قرآن و نهج البلاغه و معارف اسلامى مانوس و از كسانى بود كه با تحمل شدايد و محروميت ها و حفظ روحيه صبر و استقامت هيچگاه در انجام مسئوليت ها و حمايت از حق و طرفداران آن كوتاهى نكرد. اينجانب اين مصيبت را به همه فرزندان، خانواده و بازماندگان و علاقه مندان و همرزمان محترم آن مرحوم تسليت مى گويم و از خداوند قادر متعال براى ايشان رحمت واسعه الهى و حشر با ائمه طاهرين (س) و براى همه بازماندگان و علاقه مندان صبر جميل و اجر جزيل و براى همه خدمتگزاران متعهد، سلامت و سعادت و خدمت بيشتر به اسلام و كشور را مسئلت مى نمايم.»
«محسن رضايى» فرمانده سپاه پاسداران در دوران جنگ نيز پيامى با عبارت آغازين «بسم رب الشهداء والصديقين» صادر كرده كه در آن آمده است: «باز هم قافله سالارى از خيل مجاهدان و صابران طريق قرب الهى، به ملكوت اعلى پيوست. حاج داوود كريمى، پيشتاز صحنه هاى شجاعت، شهامت و ايثار، پس از تحمل آلام فراوان، با شوق ديدار رب خويش، به شهادت رسيد. اين ضايعه بزرگ برتمامى ياران و مجاهدان و همرزمانش تسليت باد. اين اسطوره جهاد و مردانگى كه آثار جاودان هدايت گرى ها و رزم هاى دلاورانه او در دوران مبارزه و دفاع مقدس پيوسته در لوح ماندگار پيشتازان رشادت و پايدارى نقش بسته است، تمامى عمر پربركت خويش را در راه ايمان و اعتقاد خود نثار كرد و شراره هاى آتش جور دشمنان بعثى را تا پايان عمر بر سينه داشت. اينك همه دوستان و همرزمان آن مجاهد دلسوخته، آخرين فرصت همراهى و مشايعت پيكر پاك او را دريافته و همگام و يكپارچه در تشييع او تا مرقد پاكش حضور خواهيم يافت.»
بنياد شهيد و امور ايثار گران نيز با صدور اطلاعيه اى ضمن تبريك و تسليت به مناسبت شهادت سردار سرافراز حاج داوود كريمى از «عموم مردم قدرشناس تهران» دعوت كرد تا در مراسم تشييع بزرگداشت فرزند مخلص و فداكار انقلاب اسلامى شركت نمايند.
جمعى از فعالان دانشجويى و نيز سازمان ادوار تحكيم وحدت نيز با صدور اطلاعيه هايى مردم را به حضور در اين مراسم تشييع پيكر داوود كريمى فراخوانده اند تا روشن شود كه او در نسل هاى بعد از خويش هم هواداران و دوستداران قابل توجهى داشته است. پيكر كريمى امروز از محل بيمارستان ساسان (جايى كه به گفته خانواده اش، پزشكان و پرستاران به سرپرستى دكتر بهمن بسيار براى او زحمت كشيدند) به مقابل منزلش منتقل مى شود و از آنجا تا بهشت زهرا تشييع مى شود تا در كنار سردار «صياد شيرازى» از ديگر فرماندهان دوران جنگ به آرامش ابدى برود. منزل كريمى در «ميدان بهمن، بزرگراه شهيد تند گويان، بعد از پل شهيد لطيفى، جنب پارك بعثت، ضلع جنوبى پارك، كوچه هفتم، پلاك ۹۱» واقع است. آرى، فرمانده بزرگ جنگ همچنان بچه جنوب شهر ماند.

نوشته شده توسط محمد جواد روح
2:30 PM

Tuesday, August 24, 2004



جنگ آشكار


ماجراي برخورد با سايتهاي اصلاح طلب و منتقدي كه از داخل كشور اداره مي شوند،به يك جنگ آشكار تبديل شده است.

فيلترينگ پياپي آدرس اينترنتي اين سايتها و به دنبال آن ايجاد آدرسهاي جديد توسط مديران سايتها،پلمب دفاتر شركتهاي خدمات دهنده به اين سايتها و مقاومتي كه در مقابل اين مسأله صورت گرفته،همگي نشان از آن دارد كه جنگي آشكار بر سر اطلاع رساني درگرفته كه ظاهرا اين بار بر خلاف مورد مطبوعات،فائق شدن در آن چندان براي اقتدارگرايان آسان نيست.

بدون مرز بودن دنياي اينترنت،كم هزينه بودن راه اندازي يك سايت(نسبت به روزنامه ها)و نبود محدوديتهاي ضد حقوق بشري قانون مطبوعات در كنار راه فرارهاي مختلفي كه تكنولوژي به صاحبان سايتها مي بخشد،از جمله عواملي هستند كه كار مخالفان آزادي بيان و اطلاع رساني در ايران را سخت كرده است.

فكر مي كنم كه در اين ميانه،وبلاگ نويسان هم مي توانند با يافتن سريع آدرسهاي جديد سايتهاي فيلتر شده و اعلام آنها در فضاي مجازي،انعكاس اخباري از سايتها كه خودشان آگاهي يافتن جامعه از آن را ضروري مي بينند و نيز،آگاهي دادن كاربران اينتر نتي از راههاي عبور از فيلترينگ ، كمك خوبي براي سايتهاي آزاديخواه و هوادار دموكراسي و اصلاحات در اين جنگ آشكار باشند.

***

عكس اين مطلب لينكي به آدرس جديد سايت «رويداد»است كه «سينا مطلبي»وبگرد توانا-آنطور كه نوشته- آن را به مديران اين سايت تحت فشار سپرده است.

نوشته شده توسط محمد جواد روح
11:24 AM

Monday, August 23, 2004



نسل انقلاب-نسل انفعال(پاياني):به خاطر خودمان «انسان» باشيم
از پوپوليسم كه نوشتم،فكر مي كنم منظورم براي خواننده از اين مقاله چند قسمتي مشخص شد.حرفي كه خواستم بزنم اين بود كه در پيچهاي تاريخي، بيش از فرصت طلبي جريانهاي تماميت خواه،اين جامعه است كه فرصتي فراهم مي سازد تا اين جريانها بر موج توده گرايي برآمده از پوپوليسم سوار شوند.

پرسش آن است كه جامعه چه راهكاري پيش رو دارد تا به خود به دست خويشتن،مصيبتي از براي خويش فراهم نسازد؟

قرار نيست كه در اينجا براي جامعه نسخه اي پيچيده شود يا افلاطونوار همگان را به فلسفيدن فراخواند.گر چه توقعي كه از جامعه ايراني در شرايط كنوني مي رود،كم از آني نيست كه افلاطون مي خواست.

اما اين خواسته چيست؟

خواسته آن است كه جامعه ايراني بكوشد كه ديگربار اسير پوپوليسم نشود و با شعارهايي بظاهر راديكال،در دامي نيفتد كه صيادش «اقتدارگرايان جامعه ستيز» هستند.(اگر بشود مطلبي نيز درباره اين قوم يعني «اقتدارگرايان جامعه ستيز» خواهم نوشت كه در حال و هواي همين سلسله مقالات است).

صريح بگويم:شعارها و تمايلات «ضد سياست ورزي» كه اين روزها(شايد بتوان گفت كه از زمان توقيف مطبوعات در بهار 79 بدين سو و بتدريج)گرمي هر بازاري را بدست آورده،چيزي جز پوپوليسم نيست. پوپوليسمي كه راديكالترين مخالفان وضع موجود، آن را تئوريزه مي كنند و مي پرورند و محافظه كارترين نيروهاي سياسي ميوه اش را برمي دارند.

اين مقال خلاصه كنم:در انقلاب57 جامعه ايراني از پوپوليسم فعالانه خويش ضربه خورد و حاصل آن شد كه نه تنها به دموكراسي نرسيد،كه تا آستانه توتاليتاريسم نيز رفت. ترسم آن است كه اين بار ضربه اي چنان سهمگين و هزينه اي چنان سنگين بر پيكره جامعه وارد شود،با اين تفاوت كه اين بار زمينه آن شوم بختي را پوپوليسمي منفعلانه فراهم ساخته است.

كلام آخر:نسل انقلاب آستانه دهه60، از پوپوليسمي ضربه خورد كه دست كم خود در آرمانهاي آنچه حاكم شد،دست كم در شعار و كلام همراه بود. اين بار اما نسل انفعال با پوپوليسم مدل دهه80، آب به آسياب آنهايي مي ريزد كه حتي ارتباط كلامي نيز نمي تواند با آنان برقرار كند.واقعا مبناي اين سرنوشت را چه مي توان دانست جز بي تدبيري و بيگانگي با سياست ورزي.براستي،مگر انسان جز حيوان سياسي است؟پس،به خاطر خودمان انسان باشيم.

نوشته شده توسط محمد جواد روح
9:04 PM

Saturday, August 21, 2004



يكسالگي
«شرق»يكساله شد. انگار همين ديروز بود. خداي را شكر كه در اين روزگار كه از فلك تيغ فتنه مي بارد،اين آب باريكه هواداران دموكراسي همچنان باقي است.بعنوان مسئول صفحه«سياست» همه كساني را كه در اين مدت به ما لطف داشتند،سپاس مي گويم و از آنانكه دل آزارشان كرديم،عذر مي خواهم.ضمنا از فردا مطالب صفحه «سياست» را به جاي صفحه4 در صفحه6 بخوانيد. توضيح چون و چرايش هم،گردن محمد قوچاني!

نوشته شده توسط محمد جواد روح
8:57 PM



نسل انقلاب و نسل انفعال(5):آفت پوپوليسم

سئوال اين است:هر قرائتي كه از انقلاب57 داشته باشيم،آيا وضع كنوني راضي كننده است؟

فكر نمي كنم،نه تنها در ميان خوانندگان اين وبلاگ،كه حتي در ميان فعالان سياسي جريانهاي مختلف كسي را بتوان يافت كه از وضع كنوني راضي باشد.(كافي است كمي در گفتارها و رفتارهاي فعالان سياسي دقت كنيد)

پرسش اصلي اينجاست كه به كدامين دليل،چنين وضعي حادث شده است؟

قطعا دلايل مختلفي در اين زمينه وجود دارد. اما آنچه كه به مثابه «تيرخلاص»-و به بيان فقهي اش بعنوان «علت تامه»-مجموعه اين علل و دلايل موجب شد كه آن انقلاب قابل دفاع-و حتي قابل احترام-به چنين سرنوشتي دچار شود،آفت پوپوليسم بود.
شايد بهتر آن باشد كه ابتدا در مقام تعريف «پوپوليسم»برآيم تا امكان گفت و گو پيرامون آن بيشتر فراهم شود.
***
از نگاه من،پوپوليسم بيش از آنكه يك ايدئولوژي و حتي استراتژي سياسي باشد،يك وضعيت اجتماعي است. وضعيتي كه تلفيقي است از ناآگاهي مردمان و سودجويي نخبگان از مفهوم دموكراسي.
از اين جهت به جاي واژه«شهروندان»كه معمولا آن را به كار مي برم؛از واژه«مردمان»استفاده كردم،كه معتقدم در جامعه اي كه مردمانش به مرز شهروندي رسيده باشند،ظهور و بروز پوپوليسم نادرالوقوع است.
به عبارت دقيق تر،جماعتي كه بعنوان موتور تحولات اجتماعي در جامعه يا وضعيت پوپوليستي عمل مي كند،يك جمع پلورال و متكثر كه در عين حال داراي يك سازماندهي مدني باشد،نيست. بلكه توده اي بي شكل است كه ناگهان جوگير شده است. از شعاري،از كسي(كاريزما)،يا به خاطرهدفي ايده آل و آرماني.
در اين وضعيت است كه فرد يا جرياني كه اين موج اجتماعي را همسو با خواست،اهداف و منافع خويش مي بيند،موج سواري را آغاز مي كند و تحت عنواني-كه اغلب خواست مردم يا اكثريت مردم است- امكان از ميدان به دركردن رقبا و تثبيت يا تحكيم قدرت خويش را مي يابد.
در جوامعي كه مناسبات دموكراتيك نهادينه شده،امكان اين موج سواري بسيار اندك است. چرا كه حتي اگر آن جريان موج سوار واقعا نماينده خواست اكثريت جامعه باشد،باز هم مجاز نيست كه حقوق اقليت را رعايت نكند. چه رسد به آنكه اين وضعيت اجتماعي را زمينه حذف رقبا قرار دهد.
فقدان مناسبات دموكراتيك است كه بستر تبديل پوپوليسم به فاشيسم،نازيسم و توتاليتاريسم را فراهم مي سازد.همانطور كه متقابلا اين پوپوليسم است كه مي تواند زمينه حاكم شدن دشمنان دموكراسي را تحت عنوان وبا ابزار دموكراسي فراهم كند. ابزاري كه نام دقيقش نه دمكراسي كه «يك رأي براي هميشه»است.
ادامه دارد...

نوشته شده توسط محمد جواد روح
6:35 PM



محاكمه شدم
چهارشنبه هفته قبل بالاخره بعد از يكسال كه از چاپ مقاله ام در «ياس نو»مي گذرد و آن روزنامه و جانشينش-«وقايع اتفاقيه»-هردو به محاق توقيف رفته اند،جلسه محاكمه ام تشكيل شد.
بنا به نظر وكيلم-جناب«عبدالفتاح سلطاني»-قرار شد تا زمان اعلام حكم،خبري در خبرگزاريها و سايتها كار نشود.پيش بيني اش اين بود كه تبرئه مي شوم. خودم هم با توجه به خصوصي بودن شاكي و وضعيت موجود،همين ارزيابي را دارم.گر چه كه قضات ما توانايي خاصي در سورپريز كردن دارند!

نوشته شده توسط محمد جواد روح
6:09 PM



آرشيو


شخصی


محمد جواد روح

در باره خودم

تاريخ تولدم هم کم سياسي نيست؛ هشت بهمن پنجاه و هفت در شيراز. روزنامه نگارم و غير از اين هم کاري نمي دانم. عضو دو انجمن هستم؛ روزنامه نگاران و دفاع از حقوق زندانيان. اين وبلاگ هم يک پل ارتباطي است؛ براي دسترسي به مقالاتم، با خبر شدن از نقدها و نظرهاي شما و دريافت سوژه ها و احتمالاً اخبار شما در حوزه حقوق بشر براي پيگيري از طريق انجمن دفاع از حقوق زندانيان. اين وبلاگ، دولت مستعجل است و البته ناقص. دعا کنيد تبديل به سايت شود و البته تکميل.

javad_rooh@yahoo.com
javadrooh@gmail.com

سری بزنید  A>
Alper
Adamohava
 B>
Behnoud
Baghi
 E>
Editor Myself
 H>
Hasanpix
Hushang Dowdani
 N>
Nedaye Eslahat
 R>
Rouydad
 S>
Shargh
Shadi Sadr
Satrha

آرشيو February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
November 2005
January 2006
February 2006